هم بند عزيز روزت مبارك
این همه حسود بودم و من نمیدانستم ....
به نسیمی که از کنارت موذیانه میگذرد حسودم ..... به چشم های آشنا و پر آزار، که
بی حیا نگاهت میکند....به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت میکنم...من آنقدر عاشقم ، که به طبیعت شك
دارم، طبیعت پر از نفس های آدمیاست که مرا وادار میکند حسادت کنم، به تنهاییام به جهان به خاطرهای
دور از تو...
حسود شدم رفت....
صدایم که می کنی " خانم " ، " بانو "..... با مصوت ِ بلند " او " ..... تمام سلول های تنم..... که این همه مدت ِ طولانی ،...... متحدشان کرده بودم در برابر تو ،..... سینه سپر می کنند روبه رویم..... فقط برای همین دو کلمه !
وقتي 21 سالم شد احساس كردم خيلي پير شدم.... وقتي 28 ساله شدم دنيا يه كاري كرد كه احساس كردم 40 سالمه ..... آقاجان بهم گفت بچه گيهات داره از يادت ميره حواستو جمع كن... حواسمو جمع كردم حرفهاي آقا جون تكونم داد ... مي خوام بچه گيهامو نگه دارم يعني مي خوام ياد بچه گيهام و آرزوهام دوباره شادم كنه ... من سعي مي كنم بچه گيمو نگه دارم، حتي اگه همه بهم بگن اين هيچوقت بزرگ نميشه يا اينكه يه تختش كمه... مهم اين دله كوچيكه منه كه خوب مي دونه چقدر زود داره موهاش سفيد ميشه....
( مردهاي زندگيمون) میخوایم که يه کاری رو انجام بدن يا اينكه يه كاري رو انجام ندن در حالیکه تو دلمون خدا خدا میکنیم خلاف چیزی که خواستیم رو انجام بدن و بعدش منتظر میشینیم و رخت میشوریم!(منظورم تو دلمونه) و منتظر مي شينيم تا طرف يه كاري كنه باز هم اون موقع هم برامون دو حالت داره: اول اين كه اگه به هر دلیلی انجام بدن در حالی که ذره ذره اعماق وجودمون داره بشکن میزنه، جسارتش رو تحسین میکنیم و خوشحالیم ولی درظاهر طلبکار میشیم که چرا اینکار رو کردی؟ و مگر نگفته بودیم که فلان ؟و اصلا انتظار نداشتیم و...چند بار باید بگم و اه اه اه..
.......................
پ.ن: البته بگم من يكي كه خودم نمي دونم چرا اين كارو مي كنيم شايد تو وجود زنونمون يه چيزهايي است كه خودمون هم خبر نداريم....
ای
كاش زمين اين طور گرد نبود صاف بود ... مثل يک دشت مثل يک
كوچه بن بست
خسته از اين همه راه وقتی كه پيدات نمی كردم، يادداشتی می نوشتم، میچسباندم، ته آن كوچه بن بست، بالای همان در چوبی ...
شايد تو هم وقتی شهر را می گشتی، گذرت مي افتاد به همان كوچه بن بست، دست خطم را می شناختی، يادداشتم را می خواندی و می فهميدی كه من تا كجاها دنبالت
بودم
گاهي اين اتفاقها در حالت عادي هنجارند كه واسه تو تبديل به ناهنجار ميشن و تو بايد فقط باهاشون دست و پنجه نرم كني... اين اتفاقها يه زماني تو كارت هستند يك زمانهاي تو زندگي و عشق و عاشقي و رابطه ات با دوسته و فاميل و .... همه و همه زندگيت رو عوض مي كنه.. دنيات رو بهم ميريزن و واي به اون موقع هم كه اين اتفاقها خلاف جهت زندگيت باشه ....
مي گن وقتي بادهاي مخالف وزيدن گرفت، مهم نيست كجاي مسير قرار گرفتي؛ مهم اينه كه بتوني خلاف مسير راهت را پيدا كني...
ولي من مي خوام بپرسم اگه ندوني بايد چي كار كني اونوقت چي؟؟؟ اگه نااميد و مستاصل بودي اونوقت چي؟ اگه دلت كاري را بخواد كه نمي توني انجامش بدي اونوقت چي؟؟ اگه نخواي ايثار كني اونوقت چي؟؟
........
تو هر كاري هم دلت بخواد ولي وقته نميشه كه انجام بدي بايد صبوري كني و دلت رو بسپاري به خدا شايد اون برات كاري كنه.....
..................
پ.ن1: مي دونم از اين نوشته هيچ سر درنياوردين ولي يه ذره نوشتن آرومم مي كنه شايد خدا كمكم كنه....
پ.ن 2: سعي مي كنم مثل لاكپشت قصه هامو تو خودم بريزم و خودم و دلداري بدم .....
پ.ن3: به تازگي از گل مريم خودنه مادربزرگم اومدم اونجا تونستم يكم روحيمو درست كنم ولي وقتي دوباره اومدم تهران آش همون آش شد و كاسه همون كاسه، مي ترسم يه بلايي سر خودم بيارم......
پرونده ايلنا براي باره دوم بسته شد و من از يك خبرگزاري اصلاح طلب به يك روزنامه اصولگرا نقل مكان كردم البته اينم شايد جبر زمونه يا جبره كاري اين كاره كوفتي خبرنگاري باشه كه با همه ناملايماتش عاشقشم و نتونستم ولش كنم برم دنباله درسي كه خوندم..... اوايل محيط اين روزنامه برام خيلي سنگين بود مني كه تو ايلنا همش با بچه ها سر و كله مي زدم و مي خنديديم ( با علي دهقان، هستي، ساناز الله بداشتي، مجيد احمدي، حسين نجاتي، حميد سليماني و زهرا علي اكبر، خاطره وطن خواه، آمنه موسوي، علي زادمهر و ...) حالا اينجا بايد آروم بشينم و حتي ممكنه خنديدنم هم با صداي بلند تذكر به همراه داشته باشه... بحثه سياسي كه كلن ممنوعه و بايد خوب دقت كني داري چي مي گي ....ولي با همه اين حرفها و با وجودي كه هنوز هم برام اين فضا سنگينه و باز هم اگه جايه خوبي بهم پيشنهاد بشه با سر مي رم به بچه هاي اينجا تا حدودي عادت كردم درست مي گن كه انسان موجوديه كه زود همخو مي شه منم دارم همين جور مي شم ( البته عقايدم تغيير نمي كنه) بچه هاي اينجا هم بنا به همون جبره روز به روز تغيير دارن يه روز خوب و يه روز بد و من بد موندم سره اين دوراهي كه امروز چه رفتاري بايد داشته باشم؟؟؟ آروم باشم يا نه؟؟؟
چيزي كه اينجا بيشتر اذيتم مي كنه سكوت سنگيني كه تحميل شده و معلومه مورده خواهان هيچكس نيست...
اي كاش مي شد دوباره برگشت به همون روزهاي خوبه ايلنا در كنار دوستان حيف كه قدرشو دير دونستم ...........
پ.ن: منظور از ايلنا محيطي كه بچه هاي ايلنا ساخته بودن وگرنه مسؤولينش به خصوص محجوب با كلاهبرداري گند زد به يك سايته خوب.
پ.ن1: تو اين چند وقت خبر مامان شدن زهرا علي اكبر ، عروس شدن هستي جاهد، آزاد شدن مهران فرجي و حكم 6 ماه زنداني پوريا ( خيلي بيشتر ميترسيدم) خيلي خوشحالم كرد و يكمي از روحيمون برگردوند.
پ.ن2: بچه هاي اينجا به خصوص ندا، پاكگهر، صالحي و قراخاني، قشقايي و ... لاك افسردگيمو كمتر كردن كه از همشون ممنونم.
پ.ن3: امروز مامانم و خواهرم و بابام رفتند سوريه حالا دلشوره اينها هم بهم اضافه شده ....
پ.ن4: براي لحظه لحظهام به دعاتون احتياج دارم پس ازم دريغ نكنيد...
اين سه روز رو تعطيل كنيد بريم دنبال زندگيمون(شما بخونيد مسافرتمون)، مرديم يك ماه اصلا درست نخوابيدم يا مي رم مسافرت يا فقط مي خوابم يه ذره هم كتاب مي خونم آي حال مي ده
يك دفعه كه من با اين دولت موافقم اين مجلس هي موش مي دونه ها اي باباااااا
................
پ.ن: ما منتظر تعطيلي سه روزه هستيم، انجمن حمايت از خبرنگاران خسته و كمي هم تنبل
دنبال هم امروز و فردا گذشت
خواستم بنويسم از يكسال زندگي، از تو، از عشق، از دعوا، از قهر، از خوشيها و شاديها و از همه چي...
خواستم از همه چي بنويسم از تويي كه دوست دارم و از همه همه تو........
خواستم بگم يهو چي شد كه به اينجا رسيديم ، خواستم از ياعلي كه اول زندگي بهم گفتيم بگم و ....
ولي نه ، بهتره همه خاطرات تلخ و شيرين زندگيمون براي خودمون باشه ....
عزيزم امين
اولين سالگرد عروسيمون مبارك
.............
پ.ن: تو هر زندگي غم و شادي با هم وجود داره ولي خدايي تا الان كه براي ما بد نبوده برامون دعا كنيد كه تا آخرش خوب باشاه و براي هم بمونيم
................
پ.ن: قبلا روزخبرنگار ارج و قرب بيشتري داشت، وقتي روزمون ميومد كلي خوشحال مي شديم خدايي نه از اينكه كادو مي گرفتيم نه از اينكه احترامي كه تو چشمها بود بيشتر بود، ولي حالا..... تو بيشتر جاها خودم مي ترسم بگم خبرنگارم، وقتي دوستهايي كه ازشون خبرنداريم به يادم مياد دلم آتيش مي گيره، اون روز خبرنگار كجا، اين روزخبرنگار كجا...
الا ايحال... چه روزي چه كشكي
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو بلند گفتی:"زهرمار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده می دادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
.
.
.
.
مردی به من نشان بده تا امروز را به او تبریک بگویم!
.....................
پ.ن: البته شوهر و پدر من خدايي اينجوري نيستند، واسه همين روزشون بسيار مبارك باشه( با دوروز تاخير)
چيزي كه در اين حوزه مطرح است اين است كه با وجود مصوبه دولت و قانون به منظور حداکثر استفاده از توان فنی، مهندسی، تولیدی و صنعتی و اجرایی کشور و حتي تعیین تعرفههای گمرکی برای واردات محصولات خارجی، به گفته تولیدکنندگان داخلی هنوز حمایت جدی از اين صنف صورت نگرفته و روز به روز اوضاع تولیدکنندگان داخلی بدتر میشود.
در این میان به نظر میرسد که سهم شرکتهای چینی از واردات تجهیزات مخابراتی به كشور روز به روز بیشتر میشود. حدود هفت سال است که چینی ها تولیدات خود را وارد کشور کردهاند و دولت هم هیچ مخالفتی با ورود این وسایل از خود نشان نداده است.
اگرچه مدیرعامل شرکت مخابرات ایران معتقد است در حال حاضر میزان واردات محصولات چینی کمتر از 20 درصد است و حتي عنوان كرده است كه ما متعهدیم که هرکجا و هر زمان بخواهیم تجهیزاتی را مورد استفاده قرار ميدهیم حتی اگر قیمت محصول و کیفیت هم مطلوب بود، از شرکت های داخلی استفاده کنیم. اما تولیدکنندگان با رد اين آمار بر افزایش روزافزون واردات محصولات این کشوراعتقاد راسخ دارند و اظهارميدارند: مسئولين اقتصادي كشور در برخی موارد در این زمینه سهل انگاری کرده و در توجیه آنچه «به صرفهتر است» اقدام به استفاده از تولیدات خارجی به ویژه محصولات چینی کردهاند.
ارائه آمار کاهش تولیدات داخلي تجهيزات مخابرات به 10 درصد نشان از بحرانزدگی تولیدکنندگان داخلی دارد. عدهای دیگر از کارشناسان موضوع حمایت از تولیدات داخل را برآمده از دو دیدگاه دانسته و بر این عقیدهاند که در این مدت، دو نوع برخورد افراطی و تفریطی نسبت به حمایت از صنعت مخابرات در شرکت مخابرات وجود داشته است، گاهی مدیران خواستهاند که به طور مستقیم و نامحدود از صنعت داخلی پشتیبانی کنند و زمانی اصلاً به صنعت داخلی توجه نشده است.
به عبارتي اگر بزودي در اين زمينه فكري نشود و از تولیدات داخلی حمایت مناسب نشود با تعطیلی شرکتها روبرو خواهیم شد.
نكته مهم اين است كه به دلیل حمایت شديد دولت چین از تولیدکنندگان خود در اين كشور، آنها توانستهاند محصولات خود را با قیمت نازلتری به نسبت توليدكنندگان ايراني به بازارارائه کنند و همین امر باعث شکست آنان میشود.
در اين بين محصولات داخلی به دلیل عدم حمایت دولت گران تمام میشوند بنابراین توليد كنندگان نميتوانند قیمت تمام شده تولید خود را کاهش دهند و همین امر باعث افزایش نفوذ شرکتهای چینی در بازار تجهیزات مخابراتی کشور خواهد بود.
اين ورود چينيها به مخابرات ايران تا جايي پيش ميرود كه خصوصيسازي مخابرات نيز براساس خصوصيسازي مخابرات در چين انجام ميشود.
غلامرضا حیدری كردزنگنه، رئیس سازمان خصوصیسازی ضمن تاييد اين مطلب اظهار ميدارد: مصلحت بوده كه ما شركتهای دولتی به خصوص مخابرات را مانند چينيها و در دو مرحله خصوصی كنیم.
كردزنگنه افزود: آنها ابتدا شركتها را به مجموعهها و شركتهای بزرگتر دادند و سپس آن شركتها سهام شركتهای واگذار شده را در بازار عرضه كردند. بنابراین به خاطر شرایط خاصی كه در آن قرار گرفتهایم، مجبوریم از روش و مدل خصوصیسازی چینی استفاده كنیم.
يكي ديگر از مسايلي كه نفوذ چينيها رو به مخابرات ايران تاييد ميكند، برنده شدن شركتهاي چيني در بيشتر مناقصههاي مخابراتي ايران است به طوري كه باعث اعتراض شركتهاي داخلي شده است.
همانطور كه ميدانيد در مناقصات خريد تجهيزات، علاوه بر كيفيت، حداكثر برچسب قيمت از سوي مناقصهگذار مشخص ميشود و اگر شركتي پايينتر از اين قيمت را پيشنهاد دهد در مناقصه برنده ميشود.
بقيه در ادامه مطلب...
ادامــه مـطـلـب
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو به پاي راهبه ميزنه...!
راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي!!!
نتيجه : اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!
............
پ.ن: پ.ن نداريم
....................................
پ.ن۲: داشتم با دوستم حرف میزدم، به قول معروف کلی باهاش درد و دل کردم ، سرش رو میندازه پایین یه سری تکون میده و میگه: درکت میکنم خیلی سخته، بعد یهو زل میزنه تو چشای من و میگه: با ۲۰۰ تومن چه گوشی خوبه بخرم !!!!
.................................
پ.ن۳: نزدیک جاجرود، وسط جاده من و یه مسافر دیگشو پیاده کرده و میگه: ببخشید خانومها تعداد تکمیل نیست من تهران نمی رم !!!!!!!
...............................
پ.ن۴: جگر نصفه نیمه سیخی ۶۰۰، کباب گلپایگان سیخی ۷۰۰، صرف با دومیه و من اولی رو دوست دارم !!!!
........................
پ.ن آخر: بهم میگه همه چی رو تو این وبلاگ ننویس همه فهمیدن در هر لحظه ای چه حالی داری و زندگیمون چه جوریه، میگم خوب بفهمند برام مهم نیست، از اینکه هرچی تو دلم هست رو مینویسم احساس خوبی پیدا میکنم و ناراحتم نمیشم حتی اگه تو این وبلاگ باز هم واسه دوست داشتن تو داد بزنم !!!!!
* با سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قرائت سوره بقره) اخبار امشب را به سمع و نظرتان میرسانیم.
* قیمت هر سکه طلا امروز دربازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.
* ایران خودرو: هفتادو نهمین مدل پژو با نام پژو ایکس دی اماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول انتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز ان هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است
* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز ف ی * ل * ت ر نشده اند به سه عدد رسید.
* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت .علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خدا حافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت به قولی.
* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به 62.5 درصد برساند.
* یکصد و شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود .
* به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.
* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد.
وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد
* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.
* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد
* به علت برخی مشکلات و نواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد .
* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون میتوانستند یک اتومبیل بخرند.
* روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.
*70 در صد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد
* از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند.
* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.
* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.
*شرکت ایرباس طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده.
.....
پ.ن: آخه چرا انقدر جگر گرون شده من نمي تونم زياد بخورم... اه
آلودگي هوا سبب چاقي ميشود
دبير مجمع خيريههاي درماني در بزرگترين سخنراني خود گفت: آلودگي هوا سبب عدم سوخت و ساز چربي بدن و افزايش سلولهاي چربي در بدن انسان ميشود.
ميرلوحي اظهار داشت: نخستين عضوي كه قرباني آلودگي هوا ميشود اندام تنفسي است كه با علايمي همچون سوزش گلو، سرفه، خلط، عطسه، احساس تنگي نفس و گرفتگي قفسه سينه همراه است.
..........................
پ.ن: خوب خدارو شكر علت چاقيم مشخص شد![]()
وقتي اين مشكلم كه خواب شبها رو ازم گرفته بود حل شد، واسه آقاي دهقان يا همون علي با شخصيته خودمون يه تولد باحال با شركت بچه هاي هنري، اجتماعي و آقاي سليماني گرفتيم كه بعد از كلي عكس گرفتن و جيغ زدن با ناراحتي ديديم اي دل غافل هيچ كيكي واسه خودمون نمونده اونم كيكي كه منو نرگس واسش نقشه داشتيم( فك كن كيك با چايي.... به به چه حالي ميده)
..........................
پ.ن: به هرحال امروزم تموم شد با خاطرات جالب، ولي خوبيش اين بود كه فهميدم بالاخره من تنها نيستم و يك دوست خوب و باحال دارم
منم ذوق زده و خوشحال که رفتم مسافرت و تو هتل های خوبی هم اقامت کردم، گفتم: ما از کرج رفتیم زیبا کنار ۲ روز اونجا بودیم، بعد رفتیم رشت، یکروزم اونجا بودیم، از اونجا هم رفتیم هتل قدیم رامسر کلی خوش گذشت، بعد از ۲ روز که اونجا موندیم از طرف آمل و جاده هراز اومدیم پردیس، خیلی جآلب بود و خوش گذشت، شما کجا رفتین؟
خیلی معمولی گفت: ما رفتیم ونیز، ای بد نبود.
و من :جان
.......................
پ.ن: ديروز توي يه تاكسي يه آقاهه به راحتي دين مزخرف و ظاله خودشو (ب.ه.ا.ي.ي) تبليغ ميكرد كه انقدر بهم برخورد نتونستم جلوي خودمو بگيرم و حسابي جوابشو دادم، جريان كاملش رو تو پست بدي ميذارم، فقط موندم اين آقايون دارند چي كار ميكنند، افراد اين فرقه با استفاده از جو سياسي كشور، وقتي فهميدند تو از كدوم جناحي اول يه كم بدو بيراه سياسي ميگند و بعد به اسلام حمله ميكنند، اين جريانهارو هم از آقايون افراطگرا داريم ديگه....
....
پ.ن۲: بنده از هر جناحي كه باشم عاشق اسلامم و به نظرم كسي حق نداره اسلام رو هم سياسي كنه
تکراری شد دیگه باز همه چی .....
ولی یه سوال برام پیش اومده: صیغه سنجد سفره هفت سین چیه؟؟؟؟
...............................
پ.ن: راستی عید شما هم مبارک






.......................
پ.ن: هيچي نميتونم بگو
هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگههای خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند، روزشنبه معلم نام هرکدام از دانشآموزان را در برگهای جداگانه نوشت وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت.
روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد، شادی خاصی کلاس را فرا گرفت.
معلم این زمزمهها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "، "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "، "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "و ...
دیگر صحبتی ار آن برگهها نشد، معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه، به هر حال برایش مهم نبود، آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود. دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسیهایشان راضی بودند.
با گذشت سالها بچههای کلاس از یکدیگر دورافتادند، چند سال بعد یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود، دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند، معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود و به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "
پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسیهایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند، پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند ، پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد"
او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد، خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت.
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسیهای سابق مارک دور هم جمع شدند، چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم، توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسودهاش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه ، من فکر نمیکنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "
معلم با شنیدن حرفهای شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت.
او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد...
.....................
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش میکنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید و هیچ یک از ما نمیداند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد.
پس تا دير نشده به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
به نظرشما این اولین باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
....................
پ،ن: بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشتهاید، دوستان خوبم اميدوارم هميشه خوبيهاي همديگرو به ياد داشته باشيم، بديهاي منو ببخشين و از ياد ببرين ...
صميمانه براي همتون آرزوي موفقيت و شادكامي دارم .
.................
پ.ن۲: دوستان شوخ بنده ( كامنت گذاران) من اين جملات را صادقانه نوشتم...
ساعتی در دور دست ها یک ضربه نواخت و تقویم روی میزتاریخ ۱۴ اسفند را نشان می دهد، یعنی باید باور کنم که یکسال از رفتنت گذشته است؟ باید باور کنم که دیگر قامت تو را نخواهم دید؟ ای عزیز، آیا باید باور کنم ؟
عمو، باید باور کنم که دیگر دست مهربان تو را در دست نخواهم گرفت و صدای گرم تو در گوشم نخواهد پیچید، حتی برای یک کلمه: سلام، سلام ....
دلم خیلی برات تنگ شده عمو خیلی
جمعه که بیاد دقیقا یکسال میشود ، یکسال از فوت تو عموی عزیزم، بعد از مامان بزرگ و عمو محمد حالا رسید به سال تو عمو حسنم.....
تنها عموی تنی که برام مونده بودی، تنها برادر تنی که برای پدرم مونده بودی
باورم نمیشه چه زود یکسال شد، باور نمیشه یکسال از غربت زن عموم میگذره، باورم نمیشه چه زود دخترعموهام بی پدر و پسر عموم بی تکه گاه شدند، خیلی زود بود خیلی...
انگار همین دیروز بود که دیدم کمر پدرم خمیده تر از همیشه است و با تو وداع می کند ، می دونم وداع با تو مثل وداع با عمو محمود، عمو قاسم، عمو محمد براش سخت بود ولی تو تنهابرادر بودی که حق پدری به گردن پدرم داشتی و این وداع رو براش سخت تر میکرد.....
من باور دارم که با مرگ هرعزيز ديگري متولد خواهد شد که لبخندش زندگي را به ارمغان مي آورد ولی دیگر چه کسی مثل تو سعی می کنه دردی از دردها کم کنه و به درد و دلهای فامیل گوش کنه...
باور دارم که زندگي فرايندي جاري است که بر سر راهش اتفاقات ناگواري رخ مي دهد که ممکن است اثر آن باقي بماند ولي زندگي به جريان خود ادامه مي دهد .....
ولی این جریان برای برادر تو طولانی و خسته کننده و برای زن عمو یک طلسم است طلسم تکرار و تنهایی...
تو این غروب غربت ما اطمینان دارم که جات خوب و تو بهشتی ولی حیف که دیگر نیستی تا حرص و جوش نفهمی این و آن را بخوری .
حیف که دیگر نیستی تا مثل همیشه نگران زندگی این و اون باشی، حیف که دیگر نیستی که بحث سیاسی راه بندازی و حیف که دیگر نیستی برای بچه هات مهربونی کنی
حیف ، حیف ....
عمو جون ۱۴ اسفند سالگرد رفتنت ولی اینو بدون که یادت همیشه با ماست....
......................
پ.ن: حرفهای ما هنوز ناتمام، تا نگاه میکنی وقت رفتن است ، پیش از انکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود، آه و ای دریغ و حسرت همیشگی، ناگهان چقدر زود دیر میشود...
۲۲بهمن سرآغاز حكومت ۰۰۰۱ در جهان
.............
پ.ن: اي بابا
ولي همه كتابهام تموم شده و بايد يكي برم بخرم ولي اصلا نميدونم چي بگيريم كه جالب باشه.
من واقعا به يك كتاب خوب و جالب احتياج دارم........
................
پ.ن: اگه كتاب جالبي خونديد به منم معرفي كنيد پليز![]()
داشتم مثل هميشه سرخودم رو با اينترنت مشغول ميكردم تا امين از سر كار بياد....
همه سايتهاي خبري و همه وبلاگهاي آشنا و ناآشنا رو خونده بودم و ديگه نميدونستم چي كاركنم كه يهو به سرم زد ببينم خبر جديدي ازنوه عموم شاهين جعفرقلي تواينترنت هست يا نه؟
البته بهتره بگم كه من شاهين رو تا حالا نديدم واسه اينكه پسر عموي من وقتي براي تحصيل از ايران ميره ديگه برنميگرده و همون جا هم ازدواج ميكنه و بچه دار ميشه براي همين من شاهين رو فقط تو عكسهاي خونه عموي بزرگم ( عمو حسين ) ديده بودم و از طريق همين عموم بود كه فهميده بوديم شاهين ته صداي خوبي داره و قراره كه توي يك مسابقه شركت كنه و در صورت برنده شدن به ديدن ملكه انگليس خواهد رفت.
به هرحال همين طور كه داشتم تو گوگل سرچ ميكردم چشمم افتاد به يك پنجره ديگر كه يك اسم تو اين پنجره منو ميخكوب كرد: {شهيد محمود جعفرقلي }
سريع پنجره رو باز كردم، مطلب مورد نظر من راجب مدرسهاي بود كه به اسم عموي بنده در قم بود و به عنوان مدرسه نمونه شناخته شده است.
اينكه مدرسهاي همنام عموي شهيد من وجود داشته باشد عجيب بود، بلافاصله با پدرم تماس گرفتم و جريان رو بهش گفتم كه اون هم براي اولين بار بهم گفت كه عموم در وصيت نامش خواهش كرده بود كه يك مدرسه بعد از مرگش و از پول خودش بسازيم كه ما هم بعد از شهيد شدنش مدرسهاي با نام خودش ساختيم.
خيلي برام جالب بود با وجودي كه يادمه قبلا وصيت نامه عموم و كتاب خاطراتش رو خونده بودم ولي هيچ چيزي در مورد اين مدرسه يادم نبود.
راستش حالم يه جورايي شد ، جالب اينجاست كه من اين عموم رو كه فقط چند ماه قبل از تولد من شهيد شده رو هم نديده بودم و باز هم از عكسهاش و تعريفهاي اطرافيان ميدونستم چه جور آدمي بوده و اينكه هنوز هم در فاميل هيچكسي به خوبي اون وجود نداره ... ولي با اين همه تفاصيل هيچ وقت به دنبال عقايد و خبرهايي از اون نبودم ....
خيلي حالم يد شد خيلي... شايد نتونم براتون خوب وصفش كنم، افتخار به شاهين، صداش و اينكه جزو فاميل ما است و قراره ملكه انگليس رو ببينه خيلي قشنگه ولي افتخار به عموي شهيدم و وصيتي كه براي آگاهي كودكان كشورم كرده بود برام شيريني دلچسبتري داشت كه دروصف نميگنجد.
وجود عموي شهيدم خيلي قشنگتر از رويت ملكه انگليس برامه و اين افتخار براي من از جنس ديگري است.
....
پ.ن: اميدوارم منم بتونم جعفرقلي خوبي تو فاميل كوچيكم باشم... همين
پ.ن: از كسايي كه فقط براي تظاهر ميرند مسجد متنفرم
نام : كمال
كلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج!
![[تصویر: 4601mj1q9w_resize_2.jpg]](http://www.mobin-group.com/image/reg/images/4601mj1q9w_resize_2.jpg)
هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم، تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است،
حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.
در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.
از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي داييمختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!
اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!
البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!
اين بود انشاي من
.....
پ.ن : اينم از فهم يك بچه راجب ازدواج

