اگر به خانه من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم .... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!
هیچکس دورو برت نیست همه رو بردی ز یاد...
گنجشك با خدا قهر بود....
روزها گذشت و گنجشگ با خداهیچ نگفت...
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصههایش را میشنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست، فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، ولي گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام، تو همان را هم از من گرفتی، این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند، آن گاه تواز کمین مار پر گشودی...
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت، های های گریههایش ملکوت خدا را پر کرد...

وقتی کوچیک بودم، انگار دلم بزرگتر بود ولی حالا که بزرگ شدم بیشتر دلتنگم، خيلي..
کاش کوچیک می موندم تا حرفامو از نگاهم ميفهميدم، تو بچگي لازم نبود بگم كجام درد ميكنه ولي حالا که بزرگ شدم و فریاد هم که می زنم باز کسی حرفامو نمیفهمه....
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست...
يادم مياد وقتي يك روز يه گلدوني تو خونمون شکست، مادرم گفت حيف شد، پدرم گفت قشنگ بود، خواهرم گفت مال من بود، برادرم گفت گرون بود، مادر بزرگم گفت دوستش داشتم...
ولي وقتي دل من شکست کسي آه هم نگفت...
شايدم هستي منو نمي بيني؟ قبلا خيلي بهم توجهت بيشتربود، حداقل نوشتههامو ميخوندي، يه نظري ميذاشتي، اونوقت ميفهميدم هستي...
كه من هستم كه بودم برات مهمه....
خيلي وقته نيستي، يعني هستي ولي پيش من نيستي، يعني پيش من هستي حواست به من نيست، يعني حواست به من هست ولي از دلم خبر نداري از فكرم خبر نداري....
آره اين درسته از دل و فكرم خبر نداري...
دلم گرفته، نمي دونم به خاطر اوضاع جديدمه؟
هر روز افسردهتر ميشم، هستم ، ميخندم ولي هر روز كه از خواب پا ميشم يا هر شب موقع خواب ميل به گريه بيشتر سراغم مياد...
دلم گرفته...
راستي كجايي؟؟؟
سليماني امروز هم مثل هر سخنراني تو چهار سال گذشته اش شروع كرد به خاطره تعريف كردن ولي خاطرههاي اين دفعهاش هم سياسي بود هم حالت گفتنش اصلا در شان يك وزير نبود( بريده بريده حرف ميزد و با يك لحن عاميانه) به هر حال حرفهايي كه زد خيلي براي خبرنگارها جالب بود، البته بماند كه برخي از خبرنگارها جران نوشتنش يا توان نوشتنش را پيدا نكردن ولي من همه حرفاشو تو ايلنا گذاشتم، اين هم حرفهاي آقاي سليماني در مراسم توديع خودش:
وي ادامه داد: در حوزه بانكداري الكترونيك گرچه بانكها گردن كلفتي ميكردند ولي با امضاي تفاهمنامه سال 85، 21 هزار شعبه بانكي به شبكه اينترنت و شتاب متصل شد.
وي ادامه داد: در انتخابات سال 87 مجلس و خرداد سال 88 رياست جمهوري انتخابات به نحو احسن و آنلاين انجام شد. البته برخي سعي كردند اين زيبايي را خدشهدار كنند ولي انتخابات با شكوه تمام انجام شد و تمام صندوقها به صورت آنلاين به مركز اصلي متصل بود.
وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات دولت نهم با اشاره به محدوديت پهناي باند اينترنت به 128 مگابيت در دوران وزارت خود اظهار داشت: اين محدوديت پهناي باند از طرف وزارت ارتباطات نبود و برخي با يك گزارش ناپخته و ارائه آن به دولت در حالي كه وزير ارتباطات در هيچ كدام از جزئيات آن اطلاعي نداشت باعث محدوديت پهناي باند شدند و همين امر باعث شد كه فحشش را دولت نهم بخورد و دولت دهم هم خواهد خورد.
وي در پايان سخنان خود اظهار داشت: ما اميدواريم وزارت فناوري اطلاعات به جايي برسد كه باعث دعاي خير مردم شود نه نفرين آنها.
حاشيههاي سخنان وزير ارتباطات
به گزارش ايلنا، در اين مراسم وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات دولت نهم بيشتر به تعريف خاطرات در دوران وزارت خود پرداخت تا به ارائه گزارش چهار سال عملكرد خود.
وي در سخنان خود ضمن تعريف خاطرهاي از قبل از وزير شدن خود و دوران انتخابات در سال 84 گفت: در آن زمان ما در سفارت مسكو بوديم كه ناگهان يكي برگشت و گفت همين اكبر{...} براي ما خوب است و ما بايد به اكبر{...}راي بدهيم ولي بعد از راي دادن من يكي از سفيران در گوشم گفت، ما در سفارت پنج نفر به احمدينژاد راي داديم كه من فهميدم اوضاع بسيار خوب است.
در ادامه اين مراسم باز هم وزير به تعريف خاطرهاي از زمان رايگيري در مجلس اشاره كرد و گفت: در هنگام رايگيري اعتماد به بنده يكي از مجلسيان به من گفت در مجلس جاي خدا و پيغمبر نيست. كه منظور ايشان اين بود كه در مجلس جاي لابي كردن و تعامل است كه من بعد از حرف ايشان فهميدم كه چه بايد بكنم.
سليماني در ادامه تعريف كردن خاطرات خود اظهار داشت: يكي از روزها يك زني با ديدن من شروع به نفرين وزراي قبلي كرد كه البته من بهش گفتم نفرين نكن و دعا كن تا دولت نهم مردميتر عمل كنند.
به تازگي يك شعر و يك نكته آموزشي جديد شنيدم كه مربوط به همين روزها است، دلم خواست اينجا هم بذارم
اول شعر:
اتل متل توتوله، ايران خانوم چه جوره؟ هم غم داره هم غصه، نفتشو خوردن دُرُسه، گازشو بردن هندسون، آشغال چيني بسون، اسمشو بذار واردات، گور پدر صادرات هاچين و واچين، توليدو ورچين.......
حالا نكته آموزشي:
نحوه عبور از خیابان در ایران: اول آسمون رو نگاه ميكني مبادا هواپيمائي، بالگردي درحال سقوط باشه ، بعد وسط خيابون رو نگاه ميكني گودال مترو زير پات باز نشه. بعد به چپ و راست همزمان نگاه کنید تا از نیومدن موتوریهای لباس شخصی مطمئن بشید و بعد عبور ميكنيد.....
......................
پ.ن: راستي يادم رفت بنويسم من زندگي مشتركم رو شروع كردم، اينم سختيهاي خودشو داره ولي جدا شيرينه، به خصوص كه يارت دوست داشتنيه.....
پ.ن۲: خبرهاي جديد تو كشور شيريني زندگي مشترك رو كمرنگ ميكنه، اميدوارم همه جونها عاقبت بهخير شند و اين وضعيت در كشور هم به يك جريان خير برسه....
نگاه ايلنا به گزينه پيشنهادي دولت دهم براي وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات؛
چالشي به نام تخصص
پيروزي پرتاب ماهواره اميد به نام تقي پور ثبت شد درحاليكه از عمر تصديگري وي بر سازمان فضايي تنهاچند ماهي سپري شده بود
به گزارش خبرنگار ايلنا، زمان آشنايي بيشتر خبرنگاران با مهندستقيپور به زمان مراسم معارفه وي به عنوان رئيس سازمان فضايي برميگردد چرا كه وي درگذشته چندان دراين حوزه و شايد به نوعي در طرحهاي اجرايي اين حوزه فعاليت آنچناني نداشته است.
تقي پور در تاريخ 9 مرداد ماه سال 87 به طور ناگهاني به عنوان رئيس سازمان فضايي ايران و جايگزين مهندس طالبزاده كه از افراد متخصص و كارآمد وزارت ارتباطات محسوب ميشد، معرفي شد. اين تغيير ناگهاني درست در زماني كه طالب زاده به عنوان دبير ستاد توسعه فناوري هوافضا منصوب شده بود، انجام شد.
در زمان تصديگري طالب زاده به عنوان رئيس سازمان فضايي، اين سازمان رشد چشمگيري پيدا كرد به طوريكه در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۸۶، سازمان فضایی ایران با پرتاب نخستین گونه از موشک کاوشگر1 و با نام «سفیر» دومین پرواز فضایی زیرمداری خود را با موفقیت به انجام رساند.
بعد از تغيير طالبزاده و جايگزيني مهندس تقيپور، ماهواره امید، نخستین ماهواره ساخت کشور ایران بامداد ۳ فوریه ۲۰۰۹ میلادی (14 بهمن ۱۳۸۷) و در سیامین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامي در مدار فضا قرار گرفت.
پيروزي پرتاب ماهواره اميد به نام تقيپور ثبت شد درحاليكه از عمر تصديگري وي بر سازمان فضايي تنها چند ماهي سپري شده بود. ساخت ماهواره تحقیقاتی امید از ۱۵ اسفند ۱۳۸۴ آغاز شده بود و ميتوان گفت كه بيشتر سختيهاي اين طرح بر دوش رئيس سابق اين سازمان بوده است اما افتخارات براي رئيس جديد ثبت شد.
تقيپور بعد از پرتاب ماهواره اميد ماهها دررسانهها به تشريح عملكرد اين ماهواره ميپرداخت و تمام مضمون مصاحبههاي وي حول اين امر و وعدههايي در رابطه با توسعه دانش فضايي كشور ميچرخيد ولي كمكم هم از مصاحبههاي وي كاسته شده و هم هيچكدام از وعدههاي وي (برنامه اعزام فضانورد ايرانی به فضا ) محقق نشد.
آخرين خبري كه از وي دررسانهها منتشر شده است مربوط به تاريخ 88/2/5 است كه آن هم در زمينه ماهواره اميد بود و نقل خبر جديدي نبود.
سايت سازمان فضايي هم به عنوان كم خبرترين و شايد هم كمكارترين سايت در بين شركتهاي تابعه و زير مجموعه وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات است بهطوريكه آخرين خبري كه در بخش خبري اين سايت قرار دارد مربوط به امضا توافقنامه همکاري بين سازمان فضايي ايران و دفتر امور فضاي ماورای جو سازمان ملل در تاریخ 88/3/16 است و از آن زمان تاكنون هيچ خبري از رئيس سازمان و از خود سازمان مربوطه منتشر نشده است و همين بيخبري از وي باعث شد تا زماني كه نام وي هنوز از سوي رئيس جمهور به عنوان كانديداي وزارت ارتباطات برده نشده بود، خبرنگاران درگمانهزنيهاي رسانهاي حتي ذهن خود را به سمت وي معطوف هم نكرده بودند.
نگاهي به سوابق تحصيلي و كاري مهندس تقيپور(كارشناس ارشد مهندسی صنایع، مدیر صنایع امنیت مخابرات - گروه صنایع مخابرات 1375-1369 ، مدیرعامل صنایع الكترونیك شیراز 1381-1375 ، مدیرعامل صنایع مخابرات ایران 1386-1381 و رئيس سازمان فضايي كشور) نشان ميدهد كه وي در بحث ارتباطات و بخش فضا عملكرد تقريبا مثبتي دارد ولي در بخش فناوري اطلاعات و به عبارتي IT نه سوابق تحصيلي دارد و نه از عملكرد اجرايي برخوردار است. اين درحالي است كه كشور در بخش IT دچار مشكل و ركود است نه ارتباطات و CT.
در سوابق وزير پيشنهادي ارتباطات، مديريت كلان پروژههاي طراحي و ايجاد ايستگاههاي زميني، طراحي و ساخت ماهوارههاي كوچك نيز ذكر شده است البته اطلاعات موجود نشان ميدهد كه در رسانههاي مختلف در اين مورد سابقه تاريخي وجود ندارد و بسياري ازطرحها از جمله ساخت ماهوارههايي كه نام وي به تازگي به عنوان طراح آن ذكر شده است در گذشته به نقل از رسانهها شخص ديگري وظيف طراحي آن را به عهده داشته است.
به هر حال اميدواريم اگر مهندس تقيپور موفق به كسب راي اعتماد از مجلس جهت تصديگري وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات شد، مانند عملكرد خود در سازمان فضايي عمل نكند و در ركود خبري فرو نرود.
بدون شك وزيرارتباطات در دولت دهم اگر خواهان توسعه اين حوزه است بايد به چند نكته توجه كند:
1- تعامل مناسب با خبرنگاران بهرغم بدعتي كه سليماني در وزارت ارتباطات ايجاد كرده است و برگزاري حداقل ماهي يك نشست با خبرنگاران و شرح وقايع و كارهاي جديد در وزارت ارتباطات.
2- توجه بيشتر به حوزه فناوري اطلاعات و خارج كردن اين حوزه از بحران
3- توجه به بخش خصوصي به خصوص در حوزه اينترنت
4-كاهش تصديگري دولت در بخش ارتباطات و فناوري اطلاعات
5- كاهش نفوذ بيش از حد برخي ازشركتهاي تابعه به خصوص شركت زير ساخت و جلوگيري از دخالت شركتها در امور سازمانهاي ديگر.
و درپايان اينكه تصديگري وزارت ارتباطات تنها مربوط به واگذاري سيمكارتهاي دولتي نيست بلكه شامل يك مديريت قوي و نظارت دقيق در بخشهاي ديگري هم است كه بايد بهآنها توجه ويژهاي شود تا از قبل توسعه اين حوزه كشور هم توسعه پيدا كند.
دانشمندان جوان ایرانی بالاخره امنترین روش برای پرواز با توپولف را یافتند.
مشاور 17ام وزیر راه اعلام کرد با بکارگیری این شیوه دیگر هیچ توپولفی سقوط نمی کند.
و روش مذكور:
كيك و شيريني هنوز سفارش نداديم، لباسمم هنوز پرو نكردم(چي از آب دربياد خدا ميدونه)، دست گل و ماشين هم هنوز مونده، هماهنگي با فيلمبردار هم مونده، اوههه مثل اينكه خيلي كار مونده بازم....
دعا بفرماييد شب خوبي برام بشه و حرفي توش نباشه ايشالاء...
مرده شور هرچي رسم ببرند اينكه ما يه رسمي داريم و اونا يه رسم ديگه...
مامان من به يه چيزهايي اهميت ميده و مامان اون بعضي چيزها براش مهمه وبعضي چيزها نه...
آهههههههه
ما دوتا شديم واسط و پبغامبر، هي بايد از مواضع مامانامون دفاع كنيم و در آخر با هم دعوامون ميشه..
شبي نيست كه با كابوس از خواب نپرم،
اين ۱۷ روز باقيمانده رو فقط خدا به خير كنه، يعني وقتي اين ۱۷ روز تموم بشه من يه نفس راحت ميكشم.
واقعا واسه خودم متاسفم براي اينكه حالا كه بايد خوشحال باشم دارم به عروسيم نزديك ميشم، عوضش دارم از شوهرم دور ميشم، به خدا ديگه بريدم و ميدونم امين هم همين جوريه و خسته همه ناملايمات اين دورانه..
اين احساس كه يك وقت چيزي كم وكسر نباشه و حرفي بين فاميل پيش نياد داره اعصاب منو له ميكنه و هر كاري هم ميكنم بيخيال باشم نميشه.....
تورو خدا اگه راه حلي داريد بهم بگيد وگرنه برام دعا كنيد اين برزخ تموم بشه..
.......
پ.ن: ديروز متوجه شدم شوهركم، بيشتر از من تحت فشاره واسه همين تصميم گرفتم ديگه سراون غرنزنم تا حداقل همديگر رو و درك متقابل و همدلیمون رو از دست نديم....
من زندگي خودمو و اعتقادات مذهبي خودم رو خواهم داشت و به هيچ كسي هم جز خدا و ائمه اش ارادت نخواهم داشت....
والسلام
می جنگم .. میمیرم .. رایمو پس میگیرم !
سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحتر بتوانید بخوابید...
در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشسته و استراحت كنید...
ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد...
جایی كه میتوانید بنشینید چرا میایستید؟؟؟
كار امروزرا به فردا موكول كنید وكارفردا را به پس فردا...
اگر حس كاركردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد...
از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن سفره به شما تحمیل نشود...
برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید...
در میهمانیها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید...
به خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارم....
پ.ن: براي اين پست مطلب خاصي ندارم ولي مي خوام بدونم شما با ديدن اين عكس چه حس و حالي پيدا كردين و به نظرتون منظور ازعكس چي بوده؟
دیشب قسمتی بود که یوسف برادرش بنیامین رو می بینه(بازم می گم اصلا نمی خوام بگم که قشنگ ساخته شده بود یا نه) تو اون لحظه که دو تا برادر همدیگر رو درآغوش گرفته بودند اشکهای پدر من به هق هقی تمام نشدنی تبدیل شد، هق هقی که تا حالا از پدرم ندیده بودم...
من کاملا علت گریه شدید پدرم رو می دونم، آخه اون تازه برادرش رو از دست داده و می تونم بگم دیگه برادری نداره...
پدرمن ۵ تا برادر تنی داشت و۳ تا ناتنی که با فوت عموم دیگه هیچ برادرتنی براش نمونده...
خلاصه دیشب فیلم یوسف برادراش رو به خاطرش آورده بود به خصوص وقتی که قرار شد برادرهای تنی روبروی هم بشینند....
آه نمی دونم چی بگم ولی دیشب گریه بابام مارو هم به گریه انداخت و آتیش به دلمون زد، فکر کنم بابام منتظر یک جرقه بود که فیلم یوسف این بهانه رو دستش داد.
هیییییییییییییی
ما که دیشب نتونستیم آرومت کنیم ایشالا که خدا آرومت کنه بابای عزیزم
سال ۸۸ تحت عنوان فشار اسلامی ، تحمل ملی بر همه مبارک باشد
- شايدهيچوقت درست نگاهت نكردم، هيچ وقت محكم نبوسيدمت و درآغوشت نگرفتم...!
- شايد هيچ وقت فكر نكردم كه بودنت چقدر براي همه ما ميتونه آرامش بخش باشه... !
- شايد صميميت بين ما هيچ وقت از يك محدوده خاص بيشتر نشد ولي...
- پدرم....
- هيچ فكر كردي كه حالا پدرم بايد چگونه واژه برادر را در خلوت خود تكرار كند؟؟؟
- چقدر زود پدرم تنها شد؟ از آن همه برادر تني فقط پدرم مانده و يك دنيا خاطره...
- اول قاسم، بعد محمود، بعد محمد و حالا تو عمو حسن...... و همه در اوج جواني....
نمي دانم اين بار وقتي پدرم به ياد بازيهاي زمان كودكي خود مي افتد چگونه با لبخندي تلخ ياد تو را زنده خواهد كرد....- مي خواهم فراموش كنم كه زمان آمدنم به خانه تو چگونه دعا دعا مي كردم كه همه چي دروغ باشه...
- ولي من در بدترين لحظه رسيدم، تو بر روي دستها تشييع مي شدي و من حتي نتونستم براي آخرين بار بگم عمو خداحافظ.....
- مي خواهم غم پدرم را زماني كه تو را در آغوش گرفت و به خاك سپرد فراموش كنم...
- مي خواهم نگاههاي داغدار زن عموم، جيغهاي شيرين و مرجان و كمرخميده اميدرا فراموش كنم...
- ولي مگر مي شود؟؟؟؟
- آه اين بوي حلوا......
- مي خواهم از بغض بتركم، مي خواهم منم جيغ بزنم ولي.....i
- چرا مني كه هميشه تو حرف زدن زبانزد خاص و عامم حالا براي صدا كردن اسمت انقدر بي دست و پام؟؟؟؟؟
- آه بوي حلوا....
- انگار سهم من از بودن تو فقط همين بود...
- بوي حلوا....
- ..........................................
- پ.ن: عموي من قبل از عيد فوت كرد، درست ۱۸ اسفند، يكروز قبل از تولد بابام، مي خواستم براش چيزي بنويسم ولي نشد... ايام عيد وقتي به صورت زن عموم نگاه مي كردم انگار قلبم فشرده مي شد... دوري از عشق چه قدر سخته به خصوص با اون وابستگي كه اين دو بهم داشتند....
- هي دلم خيلي گرفته خيلي....
- خدايش بيامرزد.....
- شايد هيچ وقت فكر نكردم كه بودنت چقدر براي همه ما ميتونه آرامش بخش باشه... !
دیگه نمی دونم چی بگم، کلم داغه داغه .... فکر کنم الانه که بترکه
آخه 107 تومن عیدی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به کدوم قانون؟ با چه محاسبه ای ؟؟؟
قانون تامین اجتماعی؟ قانون کار؟ قانون کارمندی؟ آخه پس چی؟؟؟؟
این قانون من درآوردی خبرگزاری ما است که معلوم نیست چه جوری عیدی ما بدبختا رو حسب کرده.
هرچی دودوتا چهارتا می کنم نمی تونم سردربیارم چه جوری این عیدی حساب شده...
دارم از حرص و غصه می میرم...
باباجون من دردمو به کی بگم آخه؟؟؟ من رو این عیدی حساب باز کرده بودم، حالا با این چی کار می تونم بکنم؟؟؟ همه حساب کتابام به هم ریخته...
انگار یه کوه رو شونمه واقعا دلم پر غمه....
ای خدا چی کار کنم، دستم رو بگیر که تو این شب عیدی آبروم نره فقط...
..............................
پ.ن: خدا جون بازم شکرت، فقط همین
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند، اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت، روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" ؛ ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه راگرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
خدایا کسایی که از شکستن یک ظرف ناراحت می شند ولی شکستن دل آدمها براشون مهم نیست ببخش!
خدایا کسایی رو که از عنکبوت بدشون میاد ولی زندگیشون رو بر روی تار عنکبوت درست می کنند ببخش!
خدایا کسایی رو که از تنهایی می ترسند ولی باعث تنهایی مردم می شند ببخش!!
خدایا کسایی رو که از قلم انداختم هم ببخش.............
.........................................
پ.ن: خدایا کسایی رو هم که دم از حقوق کارگر می زنند ولی حقوق کارمند خودشون رو می خورند هم ببخش!!!
راستش اول خواستم شعر "الا یا ایها الساقی ........ که عشق آسون نمود اول ولی... " رو کامل بنویسم و بعد شروع کنم به درد و دل کردن و بگم که چقدر مشکل دارم و چقدر درموندم ولی خدایی بعد دیدم آخه درسته که من یکم مشکل دارم ولی این دلیل نمی شه که بزنم ولی افتاد مشکلها و شروع کنم که ....
البته بگما همه این مشکلات یا ناراحتیها ذره ای از عشق منو کم که نکرده بلکه عاشقترم شدما ولی این ناراحتیها داره یکم عصبیم می کنه....
مشکل ما فکر کنم از اول تاریخ بین زن و شوهرهای تازه عقد کرده تا حالا بوده و خواهد بود، توقعات زیادی به دلیل عشق و عادت کردن به همدیگه، عدم درک متقابل و اینکه هر کدوم خودمونو محق می دونیم و الی ماشالا....
حالا اینکه حق با کدوم مونه اصلا مورد نظر من نیست، البته شاید تا دیشب بودا، ولی دیشب یک فیلمی دیدیم که فهمیدم خیلی چیزها قابل چشم پوشیه و می توان ازش گذشت، میشه خیلی چیزها رو تحمل کرد ولی یک لحظه بدون اون زندگی کردن اصلا غیر قابل تصوره چه برسه به تحمل کردن....
دیشب فهمیدم همه زندگیم حول یکنفر می چرخه و اگه اون نباشه شیشه عمر منم هم می شکنه و چرخ زندگیم از کار می افته.....
شاید دیدن این فیلم (IF ONLEY ) یکم جوگیرم کرده باشه ولی هرچی بیشتر بهش فکر می کنم
می بینم واقعا احتیاج به یه تلنگر داشتم... من با سختی ، دعا و نذر و نیاز بهش رسیدم اون وقت چرا به راحتی سرش داد می زنم، باهاش قهر می کنم، یا به قول خودش نتیجه گیریهای احمقانه می کنم؟؟؟؟
درسته شرایط ما شاید با شرایط خیلی از دختر پسرهای عقد کرده فرق داشته باشه ولی به جرات میگم که ما از همشون عاشقتریم و خواهیم موند( ایشالا.. با دعای خیر شما) و باید برای این عشقمون هم که شده یه چیزهایی رو هم تحمل کنیم...
عزیزم می خوام اینجا مثل دیشب که بعد از دیدن فیلم کلی گریه کردم و بهت قول دادم بازهم بهت قول بدم که خودخواهیمو کم کنم و سعی کنم شرایط تو رو درک کنم و آرامش رو ازت نگیرم..
قول می دهم عاشقت بمونم و با بهانه گیریام کلافت نکنم...
قول می دهم بفهمم که مرد زندگیم احتیاج به قوت فلب من داره نه غرغرهای من...
قول می دهم تو زندگیمون نردبان ترقیت باشم نه جلودارت....
امین قول می دهم ..... اصلا هر چی تو بگی....
................
پ.ن: همه این قولها رو که دادم به دیده منت؛ ولی تو هم منو درک کنیها...
فکر کنم خیلی وقته از خودم هیچی ننوشتم ، ولی باید بگم تو این چند وقت اوضاع زندگیم کاملا از این رو به این رو شده، اگه بخوام به طور خلاصه بگم: مبعث حضرت محمد مامان امین منو دید، نیمه شعبان بله برونمون بود، تولد امام رضا عقدمون بود و قراره به امید خدا ۲۵ مرداد هم عروسیمون باشه.....
به قول قلعه نوعی خدا رو شاکرم که بعد از دوسال دعاهامون برآورده شد، بگذریم که این دوسال خودش باعث شد که بیشتر دوسش داشته باشم....
از اون موقع تا حالا خیلی اتفاقها افتاده، دعوا کردیم، قهرکردیم و آشتی کردیم؛ ولی من هر روز عاشقتر می شم...
نمی دونم ولی مطمئن هستم اگه به خدا امیدوار بود به همه آرزوهامون می رسیم، ایشالا همه شما یه روزی واسم کامنت بذارید که به عشقتون رسیدید.
یه جا خوندم هیچ آرزویی در تو بیدار نمی شود مگر اینکه توان رسیدن به آن را داشته باشی....
.............
پ.ن: دعامون کنید تا آخرش عاشق باشیم.....
يک روز پسري دوازده ساله که لاک پشت مرده اي را که ماشين از رويش رفته بود را با نخ مي کشيد وارد يکي از خانه هاي "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت: من مي خواهم با يکي از خانمها سکس داشته باشم، پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اينجا نمي روم؛
گرداننده آنجا که همه "مامان" به او ميگفتند و کاري با اخلاقيات و اينجور حرفها نداشت اندکي فکر کرد و گفت: باشه يکي از دخترها رو انتخاب کن، پسر پرسيد: هيچکدامشان بيماري مسري که ندارند؟
"مامان" گفت: نه ندارند.
پسر که خيلي زبل بود گفت: تحقيق کردم و شنيدم همه آنهايي که با ليزا ميخوابند بعدش بايد يک آمپول بزنند، من هم ليزا را ميخواهم.
اصرار پسرک و پول توي دستش باعث شد که "مامان" راضي بشه. پسرک هم در حالي که لاک پشت مرده را ميکشيد وارد اتاق ليزا شد .
ده دقيقه بعد آمد بيرون و پول را به "مامان" داد و مي خواست بيرون برود که "مامان" پرسيد: چرا تو درست کسي را که بيماري مسري آميزشي دارد را انتخاب کردي؟
پسرک با بي ميلي جواب داد: امروز عصر پدر و مادرم ميروند رستوران و يک خانمي که کارش نگهداري بچه هاست و بهش کلفت ميگيم مياد خونه ما تا من تنها نباشم..
اين خانم امشب هم مثل هميشه حتما با من خواهد خوابيد و کارهاي بد با من خواهد کرد. در نتيجه اين بيماري آميزشي به او هم سرايت خواهد کرد، بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشينش کلفت را به خونه اش ميرسونه و طبق معمول توراه ترتيب اونو خواهد داد و بيماري به پدرم سرايت خواهد کرد، وقتي برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتيجه مادرم هم مبتلا خواهد شد.. فردايش که پستچي مياد طبق معمول مادرم و پستچيه قاطي همديگر خواهند شد.
هدف من هم مبتلا کردن اين پستچي پست فطرت هست که با ماشينش روي لاک پشتم رفت و اونو کشت.
........
پ.ن: شاید داستانش زیاد اخلاقی نباشه ولی تا خوندمش تصمیم گرفتم بذارمش اینجا تا بعضی یاد بگیرند با چه راههایی می شه به هدف رسید و انقدر ناامید نبود...
وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم گفت: جایی که میری مردمی داره که می شکننت، نکنه غصه بخوری، من همه جا باهاتم، تو تنها نیستی؛ تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب می ذارم که مهرو توش جا بدی، اشک می ذارم که همراهیت کنه و مرگ می ذارم که بدونی برمی گردی پیشم...................
...................
پ.ن: پس مرگ خیلی هم بد نیست...........
يه پیرمرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ.
دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:هيچوقت به اين خوبي نبودم، تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم.
من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه، اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده؛ يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل.. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش.
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما' يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا' منظور منم همين بود!
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود، روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمکم کنید .....
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به کلاه مرد کورانداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود...
روزنامه نگار هم چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است ، مرد کور از صدای قدمها خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
پ.ن: وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....
لبخند بزنید...
دوستان عزیزم تورو خدا واسم دعا کنید....
یعنی بالاخره همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه؟؟؟؟؟
خدایا کمکم کن، تا الان که باهام بودی و هوامو داشتی ، بازم تنهام نذارخدای مهربونم....
الهی به امید تو.....
دو سال شب و روز از خدا یک چیزی رو طلب می کنی،هی می گی خدا، خدا، خدا...
بعد به خودت میای می بینی که انگار داره همه چی جور می شه و تو داری به خواسته ات می رسی...
تازه تو این گیر و دار یک اتفاق دیگه هم می افته، با کسی که تو این دو سال شبها تو خوابت باهاش حرف می زدی و بهش می گفتی مامان روبرو می شی...
با کسی که دو سال مداوم توی خوابت میومد و باهات دعوا می کرد و تو فقط گریه می کردی...
با یک اتفاق خوب تو بیداری باهاش میخندی...
می دونم این حرفها واسه شماها گنگه و درست نمی دونید منظور من چیه؟
ولی من و یک کس دیگه می دونیم این نوشته ها یعنی چی...
یعنی یک مرثیه دوساله به خواست خدا داره یواش یواش تموم می شه....
خدا جون شاید این روزها، آخرین روزهای دوری و بی تابی باشه، تو این لحظات هم مثل همیشه تنهامون نذار و کمکمون کن که بالاخره همه چی درست بشه ....
یک تقاضای دیگه هم دارم...
خدایا کمکم کن که مادر دوم هم منو دوست داشته باشه..
آمین....
خدایا من چی کار باید کنم؟؟؟؟؟
تحملم، صبرم، استقامتم رو به اتمامه، راست می گم به قران، باور کن....
انگار تموم بشه بهتره....
نمی دونم اینجا جاش هست یا نه ؟ ولی یه ضرب المثل هست که میگه: دیگی که واسه من نجوشه......
حالا نمی دونم این واقعا همون دیگ هست یا نه؟؟؟
در هر صورت من بازم می گم : من خسته شدمممممممممممم
بسه، واقعا عذاب بسمه...
خدایا تو شاهد باش به همه چی.....

