تبليغاتX
هیاهو

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی



هیاهو

شخصی
گزارشي كه حذف شد
امروز يه گزارش نوشتم تو ايلنا كه دردسرساز شد، گزارشمو كه نوشتم ازسوي دبيرم يكم دستكاري شد و با يه تيتر غيرانتخابي من رو سايت رفت.
دردسرتون ندم كه بعد از نيم‌ساعت تلفن‌ها شروع شد و همه هم يك مضمون داشت: شكايت برعليه من
يكي از اين آقايوني كه زنگ زده بود خيلي اصرارداشت بگه كه من اين گزارش رو ننوشتم و بهم ديكته شده كه اين خيلي حرصمو درآورد چون يكروز من كامل براي اين گزارش گذاشته شده بود.
به هرحال بعد ازتماس‌‌هاي مكرر خبر از روي خروجي ايلنا برداشته شد ولي من گزارش رو اينجا مي‌ذارم:
 
گزارش ايلنا از ابهامات موجود در انتخاب همراه اول به عنوان برند برتر
ایلنا: در حالي كه مشتركان اپراتور اول، سيم‌كارت خود را با نام خط دايمي مي‌خوانند، اهداي جايزه برند برتر به اين اپراتور، اين شائبه را ايجاد مي‌كند كه مدیران شرکت ارتباطات سیار به سبب "اول بودن و پر کاربرترین" اپراتور اين جايزه را نصيب خود كرده‌اند و نه براساس ارزش و جايگاه واقعي برند همراه اول در بازار و افكار عمومي.
به گزارش خبرنگار ايلنا، روز گذشته در جلسه‌ دومين جشنواره بين‌المللي انتخاب يكصد برند برتر كشور در سالن همايش‌هاي صدا و سيما، «همراه ‌اول» به‌عنوان برترين برند در حوزه ارتباطات انتخاب شد.
نكته مهم در اين امر، انتخاب اپراتوري است كه بعد از 14 سال فعاليت درسال 85 تازه اقدام به انتخاب برند كرد، نامي كه هنوز در بين مشتركان اين اپراتور كاملا جانيفتاده و به اسم‌هاي ديگري نظير سيم‌كارت دولتي، 912، 919 و سيم كارت ثابت خوانده مي‌شود. در اين شرايط به نظر مي‌رسد معيارهاي ديگري به غير از اصول حرفه‌اي در اين انتخاب دخيل بوده است.
شرکت ارتباطات سيار كه نام تجاري (برند) همراه اول را براي خود برگزيده و دوسالي است كه تلاش مي‌كند آن را در بين مشتركان خود جا بيندازد هم اكنون با نام‌هاي مختلفي شناخته مي‌شود: شبکه تلفن‌همراه دولتي، اپراتور اول، ارتباطات سيار، موبايل دولتي، MCI، TCI و حتي با نام‌هاي 912، 911، خط‌ثابت، خط مخابرات، خط دايمي و... .
همراه اول بعنوان نام تجاري رسمي اين شركت در اين فهرست تقريباً در جايگاه آخر از نظر آگاهي نسبت به نام تجاري (برند اورنس) قرار دارد.
براساس اين گزارش، شايد كثرت اين اسم‌ها و شايد هم ورود اپراتور دوم و نام شناخته شده ايرانسل و پيش از آن تاليا باعث شد كه مسؤولان اپراتور اول به فكر تعيين نامي جديد و شعاري مختص به خود بيفتند.
سرانجام پس از 14 سال اين نام يعني همراه اول از بین فراخوانی يك‌ساله و به گفته مديرعامل شركت از بين 70 هزار نامي كه قرار بود موجز، مختصر، زیبا و بدون ایهام باشد انتخاب شد.
برند تجاری این شرکت يك نام دو بخشی و گنگ تحت عنوان همراه اول و شعارتجاري متشكل از كلماتي تمام منفي "هیچ‌کس تنها نیست" اعلام شد.
اين درحالي است كه نام و نشان تجاري اين شركت در زماني انتخاب شد كه هنوز پروانه اپراتوري‌اش از سوي سازمان تنظيم مقررات و ارتباطات راديويي صادر نشده بود و به گفته صدوقي مديرعامل اپراتور اول اين اپراتور به عنوان اولين و قديمي‌ترين اپراتور سيار كشور هيچ لزومي به انتخاب يك نام و نشان تجاري براي فعاليت خود در بازار بدون رقيب احساس نمي‌كرد. فقدان رقيب در بازار ارتباطات سيار طي ساليان گذشته موجب شد تا شركت ارتباطات سيار بتواند طي 14 سال تنها اپراتوري باشد كه بدون هيچ نام تجاري اقدام به فروش سيم‌كارت در بازار كند.
چنانكه با وجود انتخاب برند و هزينه‌اي براي فراخواني كه يكسال هم طول كشيد هنوز هم در ميان تمامي نام‌هاي بي‌شمار آن تنها نام "سيم‌كارت دولتي" در اذهان مشتركان و متقاضيان شناخته‌تر است تا همراه اول.
انتخاب این نام تجاری به رغم وعده‌های قبلی چندان به انتخاب مردم نبود، چرا که نه تنها وعده مدیرعامل این شبکه مبنی بر استخراج ده نام از میان اسامی رسیده و به رای عموم گذاشتن آنها هرگز عملی نشد، اين درحالي است كه اين موضوع در صحبت‌های ایشان در مراسم رونمایی از برند انتخابی وجود داشت. وحيد صدوقي به صراحت گفت که از میان 60 هزار شرکت کننده در این فراخوان، تنها 15 نفر برند "همراه اول" را پیشنهاد داده‌اند بنابراين پر واضح است كه اين نام هنوز هم براي عموم مردم غريب است همچنين كه اين برند از دو کلمه تشکیل شده که ریشه غیر ایرانی و فارسي دارد.
از سوي ديگر رقيب اين اپراتور با نام ايرانسل از همان بدو ورود خود به عرصه ارتباطات كشور با تبليغاتي گسترده كه هنور هم ادامه دارد توانست نام مختص به برند خود را در بين اذهان مردم جاي دهد و همه مشتركان، سيم‌كارت‌هاي اين اپراتور را با نام سيم‌كارت ايرانسل مي‌شناسند. ولي همين موضوع در بين مشتركان سيم‌كارت‌هاي اعتباري همراه اول درست شكل نگرفت و سيم‌كارت‌هاي اعتباري اين شركت هنوز هم با نام‌هايي نظير سيم‌كارت 919 يا اعتباري دولتي خوانده مي‌شود و باز هم مي‌توان گفت كه تاليا در اين امر موق‌تر بوده است.
البته شاید بتوان گفت انتخاب اين برند یکی از بزرگترین لطف‌هایی بوده که می‌شد در حق بزرگترین اپراتور تلفن همراه کشور کرد. لطفی که در طول این سالیان یکی از نقاط ضعف اصلی و همیشگی این بنگاه تجاری به حساب می‌آمده، چرا که نام تجاری به مصرف‌کنندگان کیفیت، اعتماد، همگنی و حضور مستمر عرضه می‌دارد و به طبع آن امتیازتی نظیر مشتری وفادار و افزایش قدرت در اطلاع رسانی، تبلیغ، بازاریابی و در نتیجه کسب سهم بازار بیشتر را به ارمغان می‌آورد.
ایجاد نام تجاری، روشی است برای کمک به حافظه مصرف‌کننده. با این کار، یک محصول شناسایی و امکان موقعیت‌دهی و به خاطر سپردن آن نسبت به دیگر نام‌های تجاری فراهم می‌شود. ابزار مورد استفاده برای قفل کردن نام‌های تجاری در حافظه، شامل نام‌های برجسته، شعارها، عناصر گرافیکی و شخصیت‌های ماندگار و جذاب است.
با اين تفاصيل باز هم اين اپراتور كه قصد داشت جايگزين برندهايي مانند "پیف پاف" ، "کلینکس" و "تاید" با ادبیات عوام شود هنوز بعد از سه سال كه از انتخاب برند آن گذشته نتوانسته تمامي مشتركان خود را راضي به استفاده از نام همراه اول كند چه برسد به اينكه اين نام را به تمامي مردم كشور بشناساند و برترين برند ارتباطي سال كشور شود.
از سوي ديگر علامت تجاری كه یک نام بصری متمایز است و محصولات یک شرکت را هویت می‌بخشد، در اين شركت كه متشكل از دو حلقه بيضي شكل به رنگ فيروزه‌اي و نارنجي است، از همان بدو رونمايي باعث ايجاد شبهاتي در بين رسانه‌ها و تشبيه اين نشان به لوگوي اپراتور تلفن‌همراه الجوال عربستان سعودی شد، كه كم بي‌راه هم نبود ولي روابط عمومي اين شركت ضمن تكذيب اين امر اظهار داشت: رنگ‌هاي به كار رفته در لوگوي همراه اول، نارنجي و فيروزه‌اي است،‌ در حالي كه الجوال، رنگ‌هاي نارنجي و آبي را به كار برده است و نحوه قرارگيري حلقه‌‌ها در دو لوگو، كاملا متفاوت است.
به هرحال با وجود هزينه براي گرافيست‌‌هاي خبره براي طراحي نشان تجاری این شرکت و با همه حرف و حديث‌ها هنوز نشان اين شركت به چشم خيلي از مردم آشنا نيست.
براساس اين گزارش، انتخاب برند برتر ارتباطات از سوي گروهي نه‌چندان شناخته شده در سال جاري در حالي صورت گرفت كه انتقادهاي زيادي به شيوه برندسازي در اين اپراتور وارد است. زماني كه بايد انتخاب برندهاي برتر بر اساس معيارهاي «آگاهي از نام و نشان تجاري»، «تداعي نام و نشان تجاري»، «كيفيت ادراك شده» و «وفاداري به نام و نشان تجاري» توسط مخاطب باشد، معلوم نيست چه عاملي باعث انتخاب همراه اول به عنوان برند برتر شده است. هر چند كه شايعات زيادي مربوط به شيوه انتخاب برندهاي برتر وجود دارد. عده‌اي اذعان مي‌كنند كه اين انتخاب‌ها توسط نهادي نامشخص صورت مي‌گيرد كه براي انتخاب خود عوامل ديگري نظير كسب درآمد را در اولويت قرار مي‌دهد.
پايان پيام
....................
پ.ن: من كه به گزارشم اعتقاد داشتم حالا هركي هرچي مي‌خواهد بگه

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت3:10 بعد از ظهرتوسط ساره |
تولد
ولادتم مبارک
+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت11:3 بعد از ظهرتوسط ساره |
دهنت رو ببند
وقتي مي‌گن خبرنگاري شغل سخت و پردردسريه آقايون زير بار نمي‌رند، حالا بماند كه براي خودشون سخت‌ترين‌ها رو در نظر مي‌گيرند و به نسبت اون هم براي خودشون مزايا درنظر مي‌گيرند....
تو اين هشت‌سال كار خبري براي من اتفاقهايي افتاده بود ولي اتفاق ديروز از يك جنس ديگه بود،
البته اينو بگم كه ايندفعه نه دستم شكست و نه سرم..... ولي غرورم
ماجرا تو نمايشگاه امسال تله‌كام اتفاق افتاد كه وقتي من و چند تا از دوستاي خبرنگارم تو رسانه‌هاي ديگه( فريده از ايسنا، فاطمه از عصر ارتباط، سارا از سيتنا و هانيه و مهسا از موبنا) اومديم با آقاي وزيرارتباطات (رضا تقي‌پور)  مصاحبه بگيريم  با هجوم عده زيادي از خبرنگاران صدا و سيما مواجه شديم من كه عصبي شدم داد زدم كه : آقايون شما كه تنها خبرنگار نيستيد ما زنها هم خبرنگاريم ، كه يهو به جاي اينكه اونها جواب منو بدهند مدير ارتباط با رسانه‌هاي وزارت ارتباطات انگار كه به خودش توهين شده باشه  سرم داد زد و گفت : چته خانوم جعفرقلي دهنتو ببند!!!!!
من كه شوكه شده بودم خيلي خودم رو نگه داشتم و فقط بهش گفتم درست صحبت كن مگه من با تو بودم....
ولي همون موقع با دبيرم صحبت كردم و جريان رو واسش تعريف كردم، آقاي دهقانم كه خدا خيرش بده ازم حمايت كرد و گفت كه بي‌خود كردند و مي‌گم تايپيست بهت زنگ بزنه و تو جريان را بگو منم از خدا خواسته خبرو خوندم و ايلنا هم زد:  
خبر ايلنا:
پاسخ روابط‌عمومي وزارت ارتباطات به خبرنگار ايلنا:

دهنت را ببند
وقتي خبرنگاران هنگام بازديد وزير ارتباطات خواستار سؤال از تقي‌پور شدند مدير روابط عمومي اين وزارتخانه اعلام كرد اگر كسي مابين راه سوال كند اذيتش مي‌كنيم.  
ايلنا: در حاشيه دهمين نمايشگاه تله‌كامپ روابط عمومي وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات كه مورد اعتراض خبرنگاران خبرگزاري‌ها و رسانه‌هاي مختلف به دليل ناهماهنگي‌هاي موجود قرار گرفت، به آنها توهين كرد كه مدير ارتباط با رسانه‌هاي اين روابط عمومي به جاي پاسخگويي به خبرنگار ايلنا، در مورد اين اعتراض تنها به اين جمله اكتفا كرد ”دهنت را ببند”.
به گزارش ايلنا، ناهماهنگي‌هاي موجود و برخورد ناشايست روابط عمومي فاقد روابط عمومي اين وزارتخانه باعث نارضايتي خبرنگاران شد.
از سوي ديگر وقتي خبرنگاران هنگام بازديد وزير ارتباطات خواستار سؤال از تقي‌پور شدند مدير روابط عمومي اين وزارتخانه اعلام كرد اگر كسي مابين راه سؤال كند اذيتش مي‌كنيم.
اين وزارتخانه كه حتي به خود زحمت نداده بود خبرنگاران را به طور رسمي دعوت كند وزير ارتباطات را تنها در سالن 9 و غرفه سازمان تنظيم مقررات مجبور به جوابگويي به خبرنگاران كردند كه اين غرفه به دليل هجوم خبرنگاران صداوسيما تنها به محلي براي جوابگويي سوالات اين خبرنگاران تبديل شد و اعتراض خبرنگاران ديگر تنها با توهين مواجه شد و خبرنگاران ديگري كه توانستند به زور از وزير سؤال كنند تنها جواب‌هاي سردي از وزير دريافت كردند.
پايان پيام
...................
پ.ن: تو اين ۸سال فعاليتم اين اولين بار بود كه يك روابط عمومي باهام اين‌جوري حرف مي‌زد و بايد اعتراف كنم كه به شخصيتم برخورد ولي براي اين شخص دعا مي‌كنم كه يكم اصلاح بشه و بدونه كه اين جايگا‌هها موقتيه و خودش رو گم نكنه.....
+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت5:6 بعد از ظهرتوسط ساره |
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
اين شعر تا شنيدم به دلم نشست و خواستم كه اينجا بذارم، اين شعر از غاده السمان شاعرتواناي سوری است:
اگر به خانه‌ من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم .... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت11:23 قبل از ظهرتوسط ساره |
افسردگی
یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی ز یاد...

هیچکس دورو برت نیست همه رو بردی ز یاد...

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت4:29 بعد از ظهرتوسط ساره |
خدا و گنجشك

گنجشك با خدا قهر بود....
روزها گذشت و گنجشگ با خداهیچ نگفت...
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می‌دارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست‏، فرشتگان چشم به لب‌هایش دوختند، ولي گنجشک هیچ نگفت و… خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت:
 لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی ام، تو همان را هم از من گرفتی، این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند، آن گاه تواز کمین مار پر گشودی...
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
 ناگاه چیزی درونش فرو ریخت، های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد...  

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت2:33 بعد از ظهرتوسط ساره |
كاش كوچيك بودم
اي کاش بازم کوچیک بودم.....
 وقتی کوچیک بودم، انگار دلم بزرگ‌تر بود ولی حالا که بزرگ شدم بیشتر دلتنگم، خيلي..
 کاش کوچیک می موندم تا حرفامو از نگاهم مي‌فهميدم، تو بچگي لازم نبود بگم كجام درد مي‌كنه ولي حالا که بزرگ شدم و فریاد هم که می زنم باز کسی حرفامو نمی‌فهمه....
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست...
يادم مياد وقتي يك روز يه گلدوني تو خونمون شکست، مادرم گفت حيف شد، پدرم گفت قشنگ بود، خواهرم گفت مال من بود، برادرم گفت گرون بود، مادر بزرگم گفت دوستش داشتم...
ولي وقتي دل من شکست کسي آه هم نگفت...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت3:10 بعد از ظهرتوسط ساره |
كجايي؟
خيلي وقته نيستي، كجايي؟ خبري ازت نيست.
شايدم هستي منو نمي بيني؟ قبلا خيلي بهم توجهت بيشتربود، حداقل نوشته‌هامو مي‌خوندي، يه نظري مي‌ذاشتي، اونوقت مي‌فهميدم هستي...
كه من هستم كه بودم برات مهمه....
خيلي وقته نيستي، يعني هستي ولي پيش من نيستي، يعني پيش من هستي حواست به من نيست، يعني حواست به من هست ولي از دلم خبر نداري از فكرم خبر نداري....
آره اين درسته از دل و فكرم خبر نداري...
دلم گرفته، نمي دونم به خاطر اوضاع جديدمه؟
هر روز افسرده‌تر مي‌شم، هستم ، مي‌خندم ولي هر روز كه از خواب پا مي‌شم يا هر شب موقع خواب ميل به گريه بيشتر سراغم مياد...
دلم گرفته...
راستي كجايي؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت3:14 بعد از ظهرتوسط ساره |
وزير خاطرات رفت
امروز رفتم مراسم توديع وزير خاطرات(بخوانيد وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات) و معارفه وزير جديد.
سليماني امروز هم مثل هر سخنراني تو چهار سال گذشته اش شروع كرد به خاطره تعريف كردن ولي خاطره‌هاي اين دفعه‌اش هم سياسي بود هم حالت گفتنش اصلا در شان يك وزير نبود( بريده بريده حرف مي‌زد و با يك لحن عاميانه) به هر حال حرفهايي كه زد خيلي براي خبرنگارها جالب بود، البته بماند كه برخي از خبرنگارها جران نوشتنش يا توان نوشتنش را پيدا نكردن ولي من همه حرفاشو تو ايلنا گذاشتم، اين هم حرفهاي آقاي سليماني در مراسم توديع خودش:

بانك‌ها در حوزه بانكداري الكترونيك گردن كلفتي مي‌كردند
به گزارش خبرنگار ايلنا، محمد سليماني وزير سابق ارتباطات و فناوري اطلاعات در مراسم توديع خود و معارفه رضا تقي‌پور ضمن تعريف خاطره‌هايي از دوران وزارت خود به تحولات اين حوزه در دوران وزارت چهار ساله خود اشاره كرد و گفت: در اين چهار سال در حوزه تلفن ثابت و همراه انقلاب عظيمي رخ داد. هم‌چنين در حوزه اينترنت هم حركت‌هاي بسيار عالي انجام شد به طوري كه به تعداد stm۱ اضافه شده و پهناي باند اينترنت به دو هزار مگابيت رسيد كه اين از تحولات عظيمي بود كه در اين چهار سال انجام شد.
وي ادامه داد: در حوزه بانكداري الكترونيك گرچه بانك‌ها گردن كلفتي مي‌كردند ولي با امضاي تفاهم‌نامه سال 85، 21 هزار شعبه بانكي به شبكه اينترنت و شتاب متصل شد.
وي ادامه داد:‌ در انتخابات سال 87 مجلس و خرداد سال 88 رياست جمهوري انتخابات به نحو احسن و آن‌لاين انجام شد. البته برخي سعي كردند اين زيبايي را خدشه‌دار كنند ولي انتخابات با شكوه تمام انجام شد و تمام صندوق‌ها به صورت آنلاين به مركز اصلي متصل بود.
وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات دولت نهم با اشاره به محدوديت پهناي باند اينترنت به 128 مگابيت در دوران وزارت خود اظهار داشت: اين محدوديت پهناي باند از طرف وزارت ارتباطات نبود و برخي با يك گزارش ناپخته و ارائه آن به دولت در حالي كه وزير ارتباطات در هيچ كدام از جزئيات آن اطلاعي نداشت باعث محدوديت پهناي باند شدند و همين امر باعث شد كه فحشش را دولت نهم بخورد و دولت دهم هم خواهد خورد.
وي در پايان سخنان خود اظهار داشت: ما اميدواريم وزارت فناوري اطلاعات به جايي برسد كه باعث دعاي خير مردم شود نه نفرين آنها.
حاشيه‌هاي سخنان وزير ارتباطات
به گزارش ايلنا، در اين مراسم وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات دولت نهم بيشتر به تعريف خاطرات در دوران وزارت خود پرداخت تا به ارائه گزارش چهار سال عملكرد خود.
وي در سخنان خود ضمن تعريف خاطره‌اي از قبل از وزير شدن خود و دوران انتخابات در سال 84 گفت: در آن زمان ما در سفارت مسكو بوديم كه ناگهان يكي برگشت و گفت همين اكبر{...} براي ما خوب است و ما بايد به اكبر{...}راي بدهيم ولي بعد از راي دادن من يكي از سفيران در گوشم گفت، ما در سفارت پنج نفر به احمدي‌نژاد راي داديم كه من فهميدم اوضاع بسيار خوب است.
در ادامه اين مراسم باز هم وزير به تعريف خاطره‌اي از زمان راي‌گيري در مجلس اشاره كرد و گفت: در هنگام راي‌گيري اعتماد به بنده يكي از مجلسيان به من گفت در مجلس جاي خدا و پيغمبر نيست. كه منظور ايشان اين بود كه در مجلس جاي لابي كردن و تعامل است كه من بعد از حرف ايشان فهميدم كه چه بايد بكنم.
سليماني در ادامه تعريف كردن خاطرات خود اظهار داشت: يكي از روزها يك زني با ديدن من شروع به نفرين وزراي قبلي كرد كه البته من بهش گفتم نفرين نكن و دعا كن تا دولت نهم مردمي‌تر عمل كنند.
........
پ.ن: لطفا همه اين خبر رو با لحن عاميانه بخوانيد
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت6:11 بعد از ظهرتوسط ساره |
دو نكته

به تازگي يك شعر و يك نكته آموزشي جديد شنيدم كه مربوط به همين روزها است، دلم خواست اينجا هم بذارم
اول شعر:
 اتل متل توتوله، ايران خانوم چه جوره؟ هم غم داره هم غصه، نفتشو خوردن دُرُسه،  گازشو بردن هندسون، آشغال چيني بسون، اسمشو بذار واردات، گور پدر صادرات هاچين و واچين، توليدو ورچين.......

حالا نكته آموزشي: 
نحوه عبور از خیابان در ایران: اول آسمون رو نگاه ميكني مبادا هواپيمائي، بالگردي درحال سقوط باشه ، بعد وسط خيابون رو نگاه ميكني گودال مترو زير پات باز نشه. بعد به چپ و راست همزمان نگاه کنید تا از نیومدن موتوریهای لباس شخصی مطمئن بشید و بعد عبور مي‌كنيد.....
......................
پ.ن: راستي يادم رفت بنويسم من زندگي مشتركم رو شروع كردم، اينم سختيهاي خودشو داره ولي جدا شيرينه، به خصوص كه يارت دوست داشتنيه.....
پ.ن۲: خبرهاي جديد تو كشور شيريني زندگي مشترك رو كمرنگ مي‌‌كنه، اميدوارم همه جونها عاقبت به‌خير شند و اين وضعيت در كشور هم به يك جريان خير برسه....

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت1:39 بعد از ظهرتوسط ساره |
امروز يك گزارش راجب تقي‌پور گزينه پيشنهادي احمدي نژاد براي پست وزارت ارتباطات در ايلنا گذاشتم، خواستم گزارشم رو اينجا هم بزارم، همين:
نگاه ايلنا به گزينه پيشنهادي دولت دهم براي وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات؛
چالشي به نام تخصص

پيروزي پرتاب ماهواره اميد به نام تقي پور ثبت شد درحالي‌كه از عمر تصدي‌گري وي بر سازمان فضايي تنها‌چند ماهي سپري شده بود 

ایلنا: كانديداي وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات درحالي به مجلس معرفي مي‌شود كه حوزه فناوري اطلاعات در ركود بي‌سابقه‌اي قرار دارد.       
به گزارش خبرنگار ايلنا، زمان آشنايي بيشتر خبرنگاران با مهندس‌تقي‌پور به زمان مراسم معارفه وي به عنوان رئيس سازمان فضايي برمي‌گردد چرا كه وي درگذشته چندان دراين حوزه و شايد به نوعي در طرح‌هاي اجرايي اين حوزه فعاليت آنچناني نداشته است.
تقي پور در تاريخ 9 مرداد ماه سال 87 به طور ناگهاني به عنوان رئيس سازمان فضايي ايران و جايگزين مهندس طالب‌زاده كه از افراد متخصص و كارآمد وزارت ارتباطات محسوب مي‌شد، معرفي شد. اين تغيير ناگهاني درست در زماني كه طالب زاده به عنوان دبير ستاد توسعه فناوري هوافضا منصوب شده بود، انجام شد.
در زمان تصدي‌گري طالب زاده به عنوان رئيس سازمان فضايي، اين سازمان رشد چشمگيري پيدا كرد به طوري‌كه در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۸۶، سازمان فضایی ایران با پرتاب نخستین گونه از موشک کاوشگر1 و با نام «سفیر» دومین پرواز فضایی زیرمداری خود را با موفقیت به انجام رساند.
بعد از تغيير طالب‌زاده و جايگزيني مهندس تقي‌پور، ماهواره امید، نخستین ماهواره ساخت کشور ایران بامداد ۳ فوریه ۲۰۰۹ میلادی (14 بهمن ۱۳۸۷) و در سی‌امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامي در مدار فضا قرار گرفت.
پيروزي پرتاب ماهواره اميد به نام تقي‌پور ثبت شد درحالي‌كه از عمر تصدي‌گري وي بر سازمان فضايي تنها‌ چند ماهي سپري شده بود. ساخت ماهواره تحقیقاتی امید از ۱۵ اسفند ۱۳۸۴ آغاز شده بود و مي‌توان گفت كه بيشتر سختي‌هاي اين طرح بر دوش رئيس سابق اين سازمان بوده است اما افتخارات براي رئيس جديد ثبت شد.
تقي‌پور بعد از پرتاب ماهواره اميد ما‌ه‌ها دررسانه‌ها به تشريح عملكرد اين ماهواره مي‌پرداخت و تمام مضمون مصاحبه‌هاي وي حول اين امر و وعده‌هايي در رابطه با توسعه دانش فضايي كشور مي‌چرخيد ولي كم‌كم هم از مصاحبه‌هاي وي كاسته شده و هم هيچ‌كدام از وعده‌هاي وي (برنامه اعزام فضانورد ايرانی به فضا ) محقق نشد.
آخرين خبري كه از وي دررسانه‌ها منتشر شده است مربوط به تاريخ 88/2/5 است كه آن هم در زمينه ماهواره اميد بود و نقل خبر جديدي نبود.
سايت سازمان فضايي هم به عنوان كم خبرترين و شايد هم كم‌كارترين سا‌يت در بين شركت‌هاي تابعه و زير مجموعه وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات است به‌طوري‌كه آخرين خبري كه در بخش خبري اين سايت قرار دارد مربوط به امضا توافقنامه همکاري بين سازمان فضايي ايران و دفتر امور فضاي ماورای جو سازمان ملل در تاریخ 88/3/16 است و از آن زمان تاكنون هيچ خبري از رئيس سازمان و از خود سازمان مربوطه منتشر نشده است و همين بي‌خبري از وي باعث شد تا زماني كه نام وي هنوز از سوي رئيس جمهور به عنوان كانديداي وزارت ارتباطات برده نشده بود، خبرنگاران درگمانه‌زني‌هاي رسانه‌اي حتي ذهن خود را به سمت وي معطوف هم نكرده بودند.
نگاهي به سوابق تحصيلي و كاري مهندس تقي‌پور(كارشناس ارشد مهندسی صنایع، مدیر صنایع امنیت مخابرات - گروه صنایع مخابرات 1375-1369 ، مدیرعامل صنایع الكترونیك شیراز 1381-1375 ، مدیرعامل صنایع مخابرات ایران 1386-1381 و رئيس سازمان فضايي كشور) نشان مي‌دهد كه وي در بحث ارتباطات و بخش فضا عملكرد تقريبا مثبتي دارد ولي در بخش فناوري اطلاعات و به عبارتي ‌IT نه سوابق تحصيلي دارد و نه از عملكرد اجرايي برخوردار است. اين درحالي است كه كشور در بخش IT دچار مشكل و ركود است نه ارتباطات و CT.
در سوابق وزير پيشنهادي ارتباطات، مديريت كلان پروژه‌هاي طراحي و ايجاد ايستگاه‌هاي زميني، طراحي و ساخت ماهواره‌هاي كوچك نيز ذكر شده است البته اطلاعات موجود نشان مي‌دهد كه در رسانه‌هاي مختلف در اين مورد سابقه تاريخي وجود ندارد و بسياري ازطرح‌ها از جمله ساخت ماهوا‌ره‌هايي كه نام وي به تازگي به عنوان طراح آن ذكر شده است در گذشته به نقل از رسانه‌ها شخص ديگري وظيف طراحي‌ آن را به عهده داشته است.
به هر حال اميدواريم اگر مهندس تقي‌پور موفق به كسب راي اعتماد از مجلس جهت تصدي‌گري وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات شد، مانند عملكرد خود در سازمان فضايي عمل نكند و در ركود خبري فرو نرود.
بدون شك وزيرارتباطات در دولت دهم اگر خواهان توسعه اين حوزه است بايد به چند نكته توجه كند:
1- تعامل مناسب با خبرنگاران به‌رغم بدعتي كه سليماني در وزارت ارتباطات ايجاد كرده است و برگزاري حداقل ماهي يك نشست با خبرنگاران و شرح وقايع و كارهاي جديد در وزارت ارتباطات.
2- توجه بيشتر به حوزه فناوري اطلاعات و خارج كردن اين حوزه از بحران
3- توجه به بخش خصوصي به خصوص در حوزه اينترنت
4-كاهش تصدي‌گري دولت در بخش ارتباطات و فناوري اطلاعات
5- كاهش نفوذ بيش از حد برخي ازشركت‌هاي تابعه به خصوص شركت زير ساخت و جلوگيري از دخالت شركت‌ها در امور سازما‌ن‌هاي ديگر.
و درپايان اين‌كه تصدي‌گري وزارت ارتباطات تنها مربوط به واگذاري سيم‌كار‌ت‌هاي دولتي نيست بلكه شامل يك مديريت قوي و نظارت دقيق در بخش‌هاي ديگري هم است كه بايد به‌آنها توجه ويژه‌اي شود تا از قبل توسعه اين حوزه كشور هم توسعه پيدا كند.
.....................
پ.ن: نمي‌دونم خوب نوشتم يا نه، ولي هرچي ازش مي‌دونستم نوشتم....
+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت1:28 بعد از ظهرتوسط ساره |
مشكل سقوط هواپيماهاي توپولف با نبوغ دانشمندان حل شد
مشكل سقوط هواپيماهاي توپولف با نبوغ دانشمندان حل شد.
دانشمندان جوان ایرانی بالاخره امن‌ترین روش برای پرواز با توپولف را یافتند.
مشاور 17ام وزیر راه اعلام کرد با بکارگیری این شیوه دیگر هیچ توپولفی سقوط نمی کند.

و روش مذكور:

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت1:24 بعد از ظهرتوسط ساره |
هفت روزه ديگه تمومه
شد هفت روز، تقريبا داره همه چي شكل مي‌گيره ، كار تميز كردن خونه تموم شد، چيدنش هم تقريبا تمومه، فقط يكم خرده كاري مونده، از خريدهاي امين هم فقط كراواتش مونده، بقيه رو ديشب خريديم، خريدهاي منم فقط مانتو و كفش و كيف مونده...
كيك و شيريني هنوز سفارش نداديم، لباسمم هنوز پرو نكردم(چي از آب دربياد خدا مي‌دونه)، دست گل و ماشين هم هنوز مونده، هماهنگي با فيلمبردار هم مونده، اوههه مثل اينكه خيلي كار مونده بازم....

دعا بفرماييد شب خوبي برام بشه و حرفي توش نباشه ايشالاء...

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت4:54 بعد از ظهرتوسط ساره |
روز شمار عروسي ما
فقط ۱۷ روز ديگه به عروسيمون مونده، خيلي استرس دارم به حدي كه هرروز با امين سر مسائل عروسي جرو بحث داريم..
مرده شور هرچي رسم ببرند اين‌كه ما يه رسمي داريم و اونا يه رسم ديگه...
مامان من به يه چيزهايي اهميت ميده و مامان اون بعضي چيزها براش مهمه وبعضي چيزها نه...
آهههههههه
ما دوتا شديم واسط و پبغام‌بر، هي بايد از مواضع مامانامون دفاع كنيم و در آخر با هم دعوامون ميشه..
شبي نيست كه با كابوس از خواب نپرم،
اين ۱۷ روز باقي‌مانده رو فقط خدا به خير كنه، يعني وقتي اين ۱۷ روز تموم بشه من يه نفس راحت مي‌كشم.
واقعا واسه خودم متاسفم براي اينكه
حالا كه بايد خوشحال باشم دارم به عروسيم نزديك مي‌شم، عوضش دارم از شوهرم دور ميشم، به خدا ديگه بريدم و ميدونم امين هم همين جوريه و خسته همه ناملايمات اين دورانه..
اين احساس كه يك وقت چيزي كم‌ وكسر نباشه و حرفي بين فاميل پيش نياد داره اعصاب منو له مي‌كنه و هر كاري هم ميكنم بي‌خيال باشم نمي‌شه.....
تورو خدا اگه راه حلي داريد بهم بگيد وگرنه برام دعا كنيد اين برزخ تموم بشه..
.......
پ.ن: ديروز متوجه شدم شوهركم، بيشتر از من تحت فشاره واسه همين تصميم گرفتم  ديگه سراون غرنزنم تا حداقل همديگر رو و درك متقابل و همدلیمون رو از دست نديم....

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت5:43 بعد از ظهرتوسط ساره |
تمام
من يكي كه از امروز اصلا به سياست كاري ندارم، حوزه خبري خودم(فناوري اطلاعات) را ادامه مي دهم و سعي مي كنم هم كمتر خبرهاي سياسي بخونم، چون به نظرم تو اين مملكت هيچ كسي لياقت اين رو نداره كه من حتي به خاطرش عصبي بشم چه برسه اينكه بخوام كفن هم بپوشم و برم دم تير، وقتي كسي كه دوستش داشتم به حرفهاش پايبند نيست و مي بينم اينم مثل اونهاي ديگس پس بي خيال همشون مي شم....
من زندگي خودمو و اعتقادات مذهبي خودم رو خواهم داشت و به هيچ كسي هم جز خدا و ائمه اش ارادت نخواهم داشت....
والسلام

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت10:26 قبل از ظهرتوسط ساره |
دوتا شعار جديد امروز
خس و خاشاک تویی  دشمن این خاک تویی
می جنگم .. میمیرم .. رایمو پس میگیرم !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت2:25 بعد از ظهرتوسط ساره |
دستور عملي براي زندگي بهتر

سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحتر بتوانید بخوابید...
در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن نشسته و استراحت كنید...
ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد...
جایی كه می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟؟؟
كار امروزرا به فردا موكول كنید وكارفردا را به پس فردا...
اگر حس كاركردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد...
از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن سفره به شما تحمیل نشود...
برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید...
در میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید...
به خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارم....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت3:54 بعد از ظهرتوسط ساره |

پ.ن: براي اين پست مطلب خاصي ندارم ولي مي خوام بدونم شما با ديدن اين عكس چه حس و حالي پيدا كردين و به نظرتون منظور ازعكس چي بوده؟

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت4:55 بعد از ظهرتوسط ساره |
خدانگهدارت باشد..........بابا
دیشب ساعت ۱۰شب مثل همه جمعه شبها خانواده ۵ نفری ما(امین خونه خودشون بود) دور هم جمع شدیم که فیلم حضرت یوسف رو ببینیم، اول بگم که من اصلا قصد تحلیل این فیلم رو ندارم(اصلا هم نمی خوام بگم که این فیلم  به چه منظور ساخته شده!!!)
دیشب قسمتی بود که یوسف برادرش بنیامین رو می بینه(بازم می گم اصلا نمی خوام بگم که قشنگ ساخته شده بود یا نه) تو اون لحظه که دو تا برادر همدیگر رو درآغوش گرفته بودند اشکهای پدر من به هق هقی تمام نشدنی تبدیل شد، هق هقی که تا حالا از پدرم ندیده بودم...
من کاملا علت گریه شدید پدرم رو می دونم، آخه اون تازه برادرش رو از دست داده و می تونم بگم دیگه برادری نداره...
پدرمن ۵ تا برادر تنی داشت و۳ تا ناتنی که با فوت عموم دیگه هیچ برادرتنی براش نمونده...
خلاصه دیشب فیلم یوسف برادراش رو به خاطرش آورده بود به خصوص وقتی که قرار شد برادرهای تنی روبروی هم بشینند....
آه نمی دونم چی بگم ولی دیشب گریه بابام مارو هم به گریه انداخت و آتیش به دلمون زد، فکر کنم بابام منتظر یک جرقه بود که فیلم یوسف این بهانه رو دستش داد.
هیییییییییییییی
ما که دیشب نتونستیم آرومت کنیم ایشالا که خدا آرومت کنه بابای عزیزم 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط ساره |
عيد همگي مبارك
عيد

سال ۸۸ تحت عنوان فشار اسلامی ، تحمل ملی بر همه مبارک باشد

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت1:31 بعد از ظهرتوسط ساره |
مرثیه ای برای تو
شايدهيچ‌وقت درست نگاهت نكردم، هيچ وقت محكم نبوسيدمت و درآغوشت نگرفتم...!
شايد هيچ وقت فكر نكردم كه بودنت چقدر براي همه ما مي‌تونه آرامش‌ بخش باشه... !
شايد صميميت بين ما هيچ وقت از يك محدوده خاص بيشتر نشد ولي...
پدرم....
هيچ فكر كردي كه حالا پدرم بايد چگونه وا‍‍‍ژه برادر را در خلوت خود تكرار كند؟؟؟
چقدر زود پدرم تنها شد؟ از آن همه برادر تني فقط پدرم مانده و يك دنيا خاطره...
اول قاسم، بعد محمود، بعد محمد و حالا تو عمو حسن...... و همه در اوج جواني....
نمي دانم اين بار وقتي پدرم به ياد بازيهاي زمان كودكي خود مي افتد چگونه با لبخندي تلخ ياد تو را زنده خواهد كرد....
مي خواهم فراموش كنم كه زمان آمدنم به خانه تو چگونه دعا دعا مي كردم كه همه چي دروغ باشه...
ولي من در بدترين لحظه رسيدم، تو بر روي دستها تشييع مي شدي و من حتي نتونستم براي آخرين بار بگم عمو خداحافظ.....
مي خواهم غم پدرم را زماني كه تو را در آغوش گرفت و به خاك سپرد فراموش كنم...
مي خواهم نگاههاي داغدار زن عموم، جيغهاي شيرين و مرجان و كمرخميده اميدرا فراموش كنم...
ولي مگر مي شود؟؟؟؟
آه اين بوي حلوا......
مي خواهم از بغض بتركم، مي خواهم منم جيغ بزنم ولي.....i
چرا مني كه هميشه تو حرف زدن زبانزد خاص و عامم حالا براي صدا كردن اسمت انقدر بي دست و پام؟؟؟؟؟
آه بوي حلوا....
انگار سهم من از بودن تو فقط همين بود...
بوي حلوا....
..........................................
پ.ن: عموي من قبل از عيد فوت كرد، درست ۱۸ اسفند، يكروز قبل از تولد بابام، مي خواستم براش چيزي بنويسم ولي نشد... ايام عيد وقتي به صورت زن عموم نگاه مي كردم انگار قلبم فشرده مي شد... دوري از عشق چه قدر سخته به خصوص با اون وابستگي كه اين دو بهم داشتند....
هي دلم خيلي گرفته خيلي....
خدايش بيامرزد.....
+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت12:50 بعد از ظهرتوسط ساره |
هییییییییییییییییییییی

دیگه نمی دونم چی بگم، کلم داغه داغه .... فکر کنم الانه که بترکه
آخه 107 تومن عیدی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به کدوم قانون؟ با چه محاسبه ای ؟؟؟
قانون تامین اجتماعی؟ قانون کار؟ قانون کارمندی؟ آخه پس چی؟؟؟؟
این قانون من درآوردی خبرگزاری ما است که معلوم نیست چه جوری عیدی ما بدبختا رو حسب کرده.
هرچی دودوتا چهارتا می کنم نمی تونم سردربیارم چه جوری این عیدی حساب شده...
دارم از حرص و غصه می میرم...
باباجون من دردمو به کی بگم آخه؟؟؟ من رو این عیدی حساب باز کرده بودم، حالا با این چی کار می تونم بکنم؟؟؟ همه حساب کتابام به هم ریخته...
انگار یه کوه رو شونمه واقعا دلم پر غمه....
ای خدا چی کار کنم، دستم رو بگیر که تو این شب عیدی آبروم نره فقط...
..............................
پ.ن: خدا جون بازم شکرت، فقط همین

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت12:16 بعد از ظهرتوسط ساره |
سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند، اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ  دید.
کاغذ را گرفت، روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" ؛ ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم  کیسه راگرفت و رفت. 
قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. 
اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. 
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. 
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! 

نتیجه اخلاقی : 
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. 
دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. 
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. 
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت12:5 بعد از ظهرتوسط ساره |
خدایا همه رو ببخش
خدایا کسایی رو که از سوسک بدشون میاد ولی از له کردن شخصیت آدمها بدشون نمی یاد ببخش!
خدایا کسایی که از شکستن یک ظرف ناراحت می شند ولی شکستن دل آدمها براشون مهم نیست ببخش!
خدایا  کسایی رو که از عنکبوت بدشون میاد ولی زندگیشون رو بر روی تار عنکبوت درست می کنند ببخش!
خدایا کسایی رو که از تنهایی می ترسند ولی باعث تنهایی مردم می شند ببخش!!
خدایا کسایی رو که از قلم انداختم هم ببخش.............
.........................................
پ.ن: خدایا کسایی رو هم که دم از حقوق کارگر می زنند ولی حقوق کارمند خودشون رو می خورند هم ببخش!!!

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت3:46 بعد از ظهرتوسط ساره |
که عشق آسون نمود اول ولی...

راستش اول خواستم شعر "الا یا ایها الساقی ........ که عشق آسون نمود اول ولی... " رو کامل بنویسم و بعد شروع کنم به درد و دل کردن و بگم که چقدر مشکل دارم و چقدر درموندم ولی خدایی بعد دیدم آخه درسته که من یکم مشکل دارم ولی این دلیل نمی شه که بزنم ولی افتاد مشکلها و شروع کنم که ....
البته بگما همه این مشکلات یا ناراحتیها ذره ای از عشق منو کم که نکرده بلکه عاشقترم شدما ولی این ناراحتیها داره یکم عصبیم می کنه....
مشکل ما فکر کنم از اول تاریخ بین زن و شوهرهای تازه عقد کرده تا حالا بوده و خواهد بود، توقعات زیادی به دلیل عشق و عادت کردن به همدیگه، عدم درک متقابل و اینکه هر کدوم خودمونو محق می دونیم و الی ماشالا....
حالا اینکه حق با کدوم مونه اصلا مورد نظر من نیست، البته شاید تا دیشب بودا، ولی دیشب یک فیلمی دیدیم که فهمیدم خیلی چیزها قابل چشم پوشیه و می توان ازش گذشت، میشه خیلی چیزها رو تحمل کرد ولی یک لحظه بدون اون زندگی کردن اصلا غیر قابل تصوره چه برسه به تحمل کردن....
دیشب فهمیدم همه زندگیم حول یکنفر می چرخه و اگه اون نباشه شیشه عمر منم هم می شکنه و چرخ زندگیم از کار می افته.....
شاید دیدن این فیلم (IF ONLEY ) یکم جوگیرم کرده باشه ولی هرچی بیشتر بهش فکر می کنم
می بینم واقعا احتیاج به یه تلنگر داشتم... من با سختی ، دعا و نذر و نیاز بهش رسیدم اون وقت چرا به راحتی سرش داد می زنم، باهاش قهر می کنم، یا به قول خودش نتیجه گیریهای احمقانه می کنم؟؟؟؟
درسته شرایط ما شاید با شرایط خیلی از دختر پسرهای عقد کرده فرق داشته باشه ولی به جرات میگم که ما از همشون عاشقتریم و خواهیم موند( ایشالا.. با دعای خیر شما) و باید برای این عشقمون هم که شده یه چیزهایی رو هم تحمل کنیم...
عزیزم می خوام اینجا مثل دیشب که بعد از دیدن فیلم کلی گریه کردم و بهت قول دادم بازهم بهت قول بدم که خودخواهیمو کم کنم و سعی کنم شرایط تو رو درک کنم و آرامش رو ازت نگیرم..
قول می دهم عاشقت بمونم و با بهانه گیریام کلافت نکنم...
قول می دهم بفهمم که مرد زندگیم احتیاج به قوت فلب من داره نه غرغرهای من...
قول می دهم تو زندگیمون نردبان ترقیت باشم نه جلودارت....
امین قول می دهم ..... اصلا هر چی تو بگی....
................
پ.ن: همه این قولها رو که دادم به دیده منت؛ ولی تو هم منو درک کنیها...

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت2:43 بعد از ظهرتوسط ساره |
امین جونم

فکر کنم خیلی وقته از خودم هیچی ننوشتم ، ولی باید بگم تو این چند وقت اوضاع زندگیم کاملا از این رو به این رو شده، اگه بخوام به طور خلاصه بگم: مبعث حضرت محمد مامان امین منو دید، نیمه شعبان بله برونمون بود، تولد امام رضا عقدمون بود و قراره به امید خدا ۲۵ مرداد هم عروسیمون باشه.....
به قول قلعه نوعی خدا رو شاکرم که بعد از دوسال دعاهامون برآورده شد، بگذریم که این دوسال خودش باعث شد که بیشتر دوسش داشته باشم....
از اون موقع تا حالا خیلی اتفاقها افتاده، دعوا کردیم، قهرکردیم و آشتی کردیم؛ ولی من هر روز عاشقتر می شم...
نمی دونم ولی مطمئن هستم اگه به خدا امیدوار بود به همه آرزوهامون می رسیم، ایشالا همه شما یه روزی واسم کامنت بذارید که به عشقتون رسیدید.
یه جا خوندم هیچ آرزویی در تو بیدار نمی شود مگر اینکه توان رسیدن به آن را داشته باشی....
.............
پ.ن: دعامون کنید تا آخرش عاشق باشیم.....

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت5:23 بعد از ظهرتوسط ساره |
هدف جالب

يک روز پسري دوازده ساله که لاک پشت مرده اي را که ماشين از رويش رفته بود را با نخ مي کشيد وارد يکي از خانه هاي "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت: من مي خواهم با يکي از خانمها سکس داشته باشم، پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اينجا نمي روم؛
گرداننده آنجا که همه  "مامان" به او ميگفتند و کاري با اخلاقيات و اينجور حرفها نداشت اندکي فکر کرد و گفت: باشه يکي از دخترها رو انتخاب کن،  پسر پرسيد: هيچکدامشان بيماري مسري که ندارند؟
"مامان" گفت: نه ندارند.
پسر که خيلي زبل بود گفت: تحقيق کردم و شنيدم همه آنهايي که با ليزا ميخوابند بعدش بايد يک آمپول بزنند، من هم ليزا را ميخواهم.
اصرار پسرک و پول توي دستش باعث شد که "مامان" راضي بشه. پسرک هم در حالي که لاک پشت مرده را ميکشيد وارد اتاق ليزا شد .
ده دقيقه بعد آمد بيرون و پول را به "مامان" داد و مي خواست بيرون برود که "مامان" پرسيد: چرا تو درست کسي را که بيماري مسري آميزشي دارد را انتخاب کردي؟
پسرک با بي ميلي جواب داد: امروز عصر پدر و مادرم ميروند رستوران و يک خانمي که کارش نگهداري بچه هاست و بهش کلفت ميگيم مياد خونه ما تا من تنها نباشم..
اين خانم امشب هم مثل هميشه حتما با من خواهد خوابيد و کارهاي بد با من خواهد کرد. در نتيجه اين بيماري آميزشي به او هم سرايت خواهد کرد، بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشينش کلفت را به خونه اش ميرسونه و طبق معمول توراه ترتيب اونو خواهد داد و بيماري به پدرم سرايت خواهد کرد،  وقتي برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتيجه مادرم هم مبتلا خواهد شد.. فردايش که پستچي مياد طبق معمول مادرم و پستچيه قاطي همديگر خواهند شد.
هدف من هم مبتلا کردن اين پستچي پست فطرت هست که با ماشينش روي لاک پشتم رفت و اونو کشت.
........
پ.ن: شاید داستانش زیاد اخلاقی نباشه ولی تا خوندمش تصمیم گرفتم بذارمش اینجا تا بعضی یاد بگیرند با چه راههایی می شه به هدف رسید و انقدر ناامید نبود...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت8:55 قبل از ظهرتوسط ساره |
و اما مرگ..............

وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم گفت: جایی که میری مردمی داره که می شکننت، نکنه غصه بخوری، من همه جا باهاتم، تو تنها نیستی؛ تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب می ذارم که مهرو توش جا بدی، اشک می ذارم که همراهیت کنه و مرگ می ذارم که بدونی برمی گردی پیشم...................

...................

پ.ن: پس مرگ خیلی هم بد نیست...........

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت3:17 بعد از ظهرتوسط ساره |
کار تو نیست............

 يه پیرمرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ.
دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:هيچوقت به اين خوبي نبودم،  تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم.

 من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه،  اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده؛  يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل.. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. 
شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما' يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! 

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه:  دقيقا' منظور منم همين بود!

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط ساره |
به دنیا لبخند بزنید تا....

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود، روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمکم کنید .....
 روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به کلاه مرد کورانداخت، فقط چند سکه در داخل کلاه بود...
روزنامه نگار هم چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است ، مرد کور از صدای قدمها خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

 

پ.ن:  وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....
لبخند بزنید...

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت1:48 بعد از ظهرتوسط ساره |